آسمون ريسمون

 
فرياد
 

گفتن هميشه سخت است. حتی با خود. با خود بايد گفت و معترف بود. غروری برای اين چيزها نمی شود داشت. غرور آدم هر قدر باشد حتی روی روابط با خودش هم اثر می گذارد برای همين است که آدم خيلی حقايق را در مورد خودش نمی پذيرد...

ولی حالا انگار کار من از اين که بگويم گذشته. من دنبال يک چهار ديواری بايد بگردم که ديوارهايش عايق صوت باشد و بشود آنجا يک دل سير فرياد کشيد.

مدتها است دلم لک زده برای فرياد. اگر می خواستم گريه کنم کارم ساده تر بود. پنهان کردنش خيلی ساده تر است. خصوصا در اين سرمای زمستان که چشم هر کسی می تواند بدون گريه کردن قرمز باشد. گردن زمستان! گردن برف روز جمعه...

يادم هست از آن اواخر کودکی که ياد گرفتم گريه فقط مال ترس و درد و اين چيزها نيست. هميشه مخفی اش کردم. تنها برای اينکه از کنجکاوی بی امان ديگران (هرچند از روی دلسوزی و خير خواهی) دور بمانم.

ولی به هر حال داستان فرياد کشيدن داستان ديگری است. امکانات می خواهد!

***

عكسی در حاشيه مطلب!

Chester of Linkin Park


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸۳
comment نظرات ()