آسمون ريسمون

 
سکوت
 

ساکت است و صدای تراشيده شدن سنگ از دور که بی شک از يک ساختمان نيمه کاره می آيد که اين اطراف چون زياد پيدا می شوند، من نمی دانم مال کدام است، و اينها هر روز روی خاطره کهنه خانه ای قد بلند می کنند و بالا می روند. آخر هر پيری يک روز ميرود و جوانی می بالد. و خب، طبيعی است که جوانها از پيرتر ها بلند پرواز ترند... و اين ها همه طی می شود...

داشتم می گفتم که سکوت است و صدای تراش خوردن سنگ از دور می آید که مال ساختمانی است که يا نورسيده است يا پير، و خود را به بزک جوانی می آرايد که چند صباحی بيشتر بر جا بماند... و به هر حال جز اين صدای شيونی می آید که مال کودکی است و آن کودک لابد دختر چند ماهه همسايه است که يک روز ديدم روی دست پدرش می لغزيد و چشمهای مرطوبش چه کنجکاو بود. مانند چشم من آنگاه که روی دستهای مادرم بودم و قدم آنقدر بلند می شد که گنجشکهای روی بام همسايه را می ديدم و به نظرم چه زيبا و بديع بود. ...

می گفتم که... که امروز صدايی نيست جز صدای سنگ تراش و شيون کودک که تا ته فنجان خالی من می رسد و از آن هم می گذرد.

اما هيچ چيز لطف آفتاب نارنجی رنگ را بر هم نخواهد زد که بر دستان حيران من می تابد و آنقدر زنده است که هيچ جايی برای اندوه نيم مرده من باقی نمی گذارد.

روی هم رفته ساکت است. سکوت بعد همهمه يک جفت بلندگو که همه جور فرکانسی را تجربه کرده و حالا گوشهای من مثل پوست صورتی سيلی خورده، بيش از حد حساس است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸۳
comment نظرات ()