آسمون ريسمون

 
روز تازه ايست
 

هر چند روز يکبار قيافه ام شبيه محکومين کار از کار گذشته می شود. منظور ته ريش بلندی است که دارم. (اينجا درست همانجاست که نام ژيلت بيش از هميشه می درخشد.) امتحانات برای من بدون تعارف يک کابوس است. درست است که دارم شبيه تنبلها و مردودين حرفه ای حرف می زنم اما احتمالا تفاوتهای اندکی با آنها پيدا کرده ام. اصلا مشکل تنها امتحانات نيست (پس چيست؟) موهايم بلند شده و وقت سلمانی هم نيست. البته در رفع رجوع کردن اين مشکل استاد شده ام و بدتر از همه اينکه: مرا عهدی است با جانان که هيچ یادم نيست(?#%$◄##%؟)...

اين روزها به دانشگاه که قدم می گذارم صدای جيمز هتفيلد (که اميدوارم پس از مرگ، خدا رحمتش کناد) در گوشم زنگ ميزند، آنجا که می فرمايد:

... I

I'm trapped, I'm trapped, I'm trapped in this spell

Tonight

I'm going, I'm going, I'm going to hell  ...

و الی آخر...

------Error Log------

warning: bad feeling recognized.

run-time error '321': Invalid Feeling format


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸۳
comment نظرات ()