آسمون ريسمون

 
 
 

اين روزها گاهی خيلی دلم می گيرد. زمستان را دوست دارم. خصوصا روزهای دورگه پايیز و زمستان را. خيلی چيزها هست که نمی توانم حل کنم و خيلی چيزها را انگار نمی خواهم. گاهی هم مساله ای حل می شود بدون آنکه بفهمم چطور. بعضی چيزها انگار با گذشت زمان حل می شود ولی من شک دارم. زمان کهنه می کند. همه چيز را تبديل به عادت می کند. حتی بدترين ها را.

نبايد زياد سخت بگيرم. اينرا ديگران می گويند. حتی گاهی خودم هم می گويم. اما خوب، هميشه شدنی نيست. گاهی اگر چيزی را رها کنی خودش سخت می شود. مثل چسب مايع! اما می گذاری سخت شود و گمان می کنی که بعدا بهتر از عهده اش بر می آيی. اما خوب...


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸۳
comment نظرات ()