آسمون ريسمون

 
تولد پاييز
 

امسال از تولد خبری نيست. پارسال هم که بود، با آن همه شرح و توضيح و سپاس و امتنان، بخاطر اين بود که سال اول بود. ولی گاه لرزه به اندام آدم می افتد وقتی می بيند عمر اينقدر سريع می گذرد. با اين احساس که اين يک سال که گذشته را من نگذرانده ام، خودش بوده که گذشته با سرعتی که خودش می خواسته..

کی فکر می کردم که زود به سال بعد برسم و پاييز را هم با حسی جديد ببينم؟ البته من حتی کمی متحول شده ام. اما هنوز همانم که: تا بخواهد حرفی بزند جان آدم را به لب می آورد!

و همه چيز انگار يک ريشه در پاييز دارد. مثلا پاييزی که من تازه دانشگاه (به اصطلاح) می رفتم. اينکه چه لر(های) دوغ نديده ای بود(ی)م، بماند! اما هر خاطره ای در ذهنم از آن وقت، يک رگه از سرخی پاييز دارد. آخر آنجا که من می رفتم جايی بود که می شد دکلهای بزرگ فشار قوی را ديد. و سلطه سرخی غروب را در افق. تا حدی آدم را ديوانه ميکند. رنگ پاييز. مادر بزرگم می گويد پاييز فصل خشنی است، چه سرمايش و چه رنگش، بر عکس رنگ و سرمای بهار. شايد راست می گويد. اما به من خوب ساخته. اقلا امسال که اينطور است.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()