آسمون ريسمون

 
دو راه
 

چيزی مرا تا مرز بدرقه کرد. چند شب پيش. تازه خوابم برده بود. جايی بودم مثل لبه يک ديوار بلند. بدون احساس وزن. حس می کردم که بين دو مسير قرار گرفته ام. يک جايیانگار بين دو وسوسه. ميدانستم که انتخاب با من است. حسی داشتم مثل بچه ای که از چشم مادر دور می شود به دنبال کشف های تازه و به جايی می رسد که نه از نگاه مادر خبری می ماند و نه از آن حس امنيت که زاده از کنجکاوی زياد بود...

از يک سو نسيمی می آمد که آرام بود و مانوس. مثل گرمای آغوش مادر و از سمت ديگر هيچ نمی آمد سکوت بود و جاذبه ای داشت.. جاذبه که نه، مثل سرگيجه ای بود که لب دره ای عميق، آدم را به سقوط فرا می خواند.

دريغ از سعی کوچکی حتی برای آزمون سختی اين بند نازک که آدم را مدام به دنيای زندگان متصل نگاه داشته است.  در همان حال بود که تازه می فهميدم بيدار نيستم. زجر آور بود و کاری هم از دستم بر نمی آمد. ماهيچه هايم سخت بود و خارج از اختيار و نمی دانم چقدر طول کشيد تا بيدار شدم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()