آسمون ريسمون

 
پاييز
 

روزی از فروردين امسال که داشتم فصل ۷ کتاب شبهای تهران (غزاله عليزاده) را می خواندم. احساس می کردم من هم مثل بهزاد، هيچم. هدر شده ام. در سن ۲۳. چقدر اين کتاب اثر گذار بود. حين خواندن بخش ۸ فکر می کردم غيبت طولانی، چقدر احساس آدمها را نسبت به هم رقيق می کند و در همان حال به طرز غريبی ميخواستم با تمام وجود گريه کنم... آن کتاب شايد کتاب پاييز بود..

گاهی شعر برای من شبيه خاطره است و جزء معدود خاطراتی که نشخوارش (=به ياد آوردنش!) لذت بخش است. راستی مدتها است چيزی حفظ نکرده ام و هنوز با همان توبره کوچک قديمی سر می کنم!

هنوز يکی از لذتهای زندگی برای من پياده رفتن در خيابانها و کوچه های خاصی است که دوست دارم. خصوصا در اين فصل. پاييز نارنجی زيبا! با سرمايی که مدام سرک می کشد و مردد است.

پاييز

روزها هنوز سريعتر از آن که به نظر بيايد می روند. زمان تنها برای کودکان معنا دارد. تنها برای آنان خم می شود تا بتوانند روی شانه هايش سوار شوند. تا وقتی کودکند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()