آسمون ريسمون

 
 
 
اين برف٬ نيمه شب٬ احساس تنهاييم را زنده کرد...
وتنهايی من٬ زمانی که در گرگ و ميش صبح می رفتم ترمينال غرب که برم دانشگاه! چه روزهايی...
ايستگاه خلوت و برفی و پر از دانشجو٬ سکوت و دود گازوئيل٬ بعد مه جاده و ....
 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸۱
comment نظرات ()