آسمون ريسمون

 
 
 

فندکم را درآوردم و چندبار روشن کردم. گرمایش جانی به دستهایم داد در این سرمای نوپای پاییز.
هیچ چیز بدتر از دلسردی نیست و هیچ چیز مثل یک پیک قهوه تازه زندگی را و معنا و شکر بودن را زنده نمی کند..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳٩٤
comment نظرات ()
 
 
شب بود
 
شب بود و من یک سیگار بلند وحشی میکشیدم.
و به این فکر میکردم که اشیا را باید چطور ترکیب کرد تا روی کاغذ درست دربیاید..
چشمهایم قرمز بود و اثر قهوه اول شب دیگر رفته بود. هنوز خیلی دیر نبود اما دیگر زبان صحبت با هیچکس را نداشتم.
سیگار لذت بخش بود. مثل قهوه اول شب. همه چیز خوب بود. 
باید مشقم را میکشیدم. و این "باید" داشت کم کم تبدیل به لذت ملایمی میشد. 
به سکوت گوش میکردم. و فکر میکردم. این خانه چقدر باید از نو آراسته شود تا هرچه از گذشته بر در و دیوار است به زمین بریزد. و اندوهی اگر در گوشه ای مانده برخیزد. خانه آشفته است. خودش نمیداند چه در اندرون دارد.
تنها روشنی این خانه آن تابش ارغوانی رنگ است که از گوشه ای شروع می شود و در رگهای خانه جاری. پر رنگ و نفوذناپذیر. و مرا میخواند تا با دلی خوش و روشن به انتظار بنشینم.
توتون را زیر دندان مزه میکردم آرام. و فکر میکردم که چه زود خواهد گذشت پاییز و زمستان. و بهار.. بهار همیشه پیش روست.

 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز ٥ آبان ۱۳٩٤
comment نظرات ()