آسمون ريسمون

 
عکسها
 

عکسها بلای جان شده‌اند و دیگر حتی نمی‌شود آنها را سوزاند چون عصر کاغذ بسر آمده و دیگر نمیشود خاطره اش را خاکستر و دود کرد و به هوا داد...


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()
 
 
در خیابان ایکس
 

در خیابان ایکس لحظه ای می‌رسد که ماشینی رد نمی‌شود و صداها دور می‌شوند. مغز تو با همان سرعت خالی می‌شود صدای آب هرز جوی شنیده می‌شود لحظه‌ای آرام می‌گیری انگار کودکی ات آمده و همان آرامش و امید و عمر دوباره.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()