آسمون ريسمون

 
بریدن
 

همیشه انگار یک سری بریدنها سخت تر از سخت است.
ترک میکنی چون میدانی که باید ترک کنی
ترک میکنی با زخم و خراش و درد
اما هرگز نمیتوانی دوست نداشته باشی
هرگز نمیتوانی حتی فراموش کنی
زمان چیز عجیبی است
اگر درجایی درمان می کند درد هم می آورد
آنقدر بزرگ شده ایم که برای خیر خود و دیگری حرف دل یا حرف هوس مزمن یا هردو را ندیده بگیریم اما
آنقدر بزرگ شده ایم که یادمان نرود که قدر خاطره را و زمان را و دل را و همه چیزهایی که در جوانتری مان سبک تر می شد گرفت را بدانیم
ناخوداگاه

ما ایستاده ایم در جایی حوالی یک قله
ما می بینیم
حتی حرف نمیزنیم
چاقو را برمی داریم و تمام
و می ایستیم به تماشای خونهایی که باید برود
بایدها گاهی بایدند
چانه زدن ندارد
مثل مرگ
اما آدم دنبال درمان مرگ هم هست
چانه میزند و بحث میکند و در آزمایشگاهش دنبال دواست
اما بارها میفهمد که هیچ خبری نیست
و باز از نو
چون دنیا باید شبیه خیال ما میشد
شبیه آرزوهای ما


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()
 
 
چند روز قبل از عید
 

برگهای تنباکو بعد از مرگشان مایه لذتند.
خوشبختند که میمیرند

برایم تنباکویی بیاور که عطر جنگلهای زمین را بیاورد
عطر نان و عطر حیات
عطر فروردین
و من آنرا در این تکه چوب خواهم کشید شاید در جایی سرد و دور در کوهستان
در نوروز


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٥ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()