آسمون ريسمون

 
 
 

خسته ام.

تو مرا وامیداری به ناهمخوانی در جهان پی ببرم.

مرا به عمق زیبایی می کشی. اما من در حسرت غرق می شوم. این حکایت کهنه ای است و هربار که زندگی روایتش کرد بی خستگی شنیدم.

اما اینبار من خسته ام.

می گویند فراز و نشیب خاصیت زندگی است اما من پی در پی قله ها و دره ها را پیمودم.

بیزارم از دیدن قله ها و دره ها. از این خاصیت لعنتی خسته ام.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
خانه
 

ساعت نزدیک هشت صبح. مانده ام بین در و گلدان لبه پیشخوان آشپزخانه.

نگاه آخر را میکنم به همه جای خانه.

خانه ای که بودن و نبودن من برایش مهم نیست.

به اجاق گاز. به پنجره ها به گلها.

صبح روز کاری دلتنگی خاص خودش را دارد. و دارد دیر میشود. به هشت نزدیک میشود.

دل کندن سخت است. و سوال احمقانه هرروز که آیا بر خواهم گشت. اگر نه، چیزی به جا نگذارم که ...

این خانه تنها جای امن این ذهن پریشان است. تنها جایی که مرا از ترس خیابان و آدمها پناه می دهد.

محل خواب، خواب عمیق. آزادی. دوستی. 

آفتاب بالا آمده است و من باید بروم. تا غروب.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()