آسمون ريسمون

 
هرروز روز ماست
 

سخاوت دستهای تو

جریان آفتاب و تابستان

هفته نارنجی و آبی

سخاوت دستهای تو


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
روز ما نبود
 
مغزهای به فنا رفته و دستهای معطل.
ایده های ترسیده. از به دنیا اومدن میترسن.
هنوز چهارماه نشده دلم هوای عید کرده.
شاید سالا چهارماهه بسته میشن جدیدا .. و ما رو خواب برده.
سکوت میکنیم و می ایستیم به تماشا. ساده است اما آسون نیست.
رخوت چیز خوبی نیست. واسه همینم اینقدر خوب رشد میکنه. بدون چیزی از جنس آب و توجه.
تغییر فقط تو خراب شدن ساختمونا و ساختن بزرگترشونه.
مغز به فنا رفته و دل تعطیله.
روز میاد و میره اما آسمون دیده نمیشه. جز گاهی تو ترافیک غروب اتوبان که آفتاب سرخ تو چشمته.
سایه سنگینه.
دوستی زمانبندی داره. دقیقه. مثل مغز به فنا رفته.


شانزده تیر نودوسه

 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
غروب و کافه
 
وآدم را رها میکند. غروب و خلا این ماه. دم اذان.
و این کافه های خلوت و جاده ابریشم در گوش من. 
کشیدن این توتون میکس، نعمت آسمانی. آرام. 
میبردت جایی که روزهای سخت ته میکشند. 
قهوه همیشه تلخ بود و روزگار ما گاهی همینطور. 
روزگار ما و راه درازی که آمدیم. من گرچه دیگر به بلندی و کوتاهی اش کاری ندارم. 
به انتهایش هم. مسیری آمدم یکتا و بی تکرار. 
هرچند ظاهرا بی حاصل. حاصل شاید بی معناست. 
همه مسیر بود که زیبا بود. این دل که میتپید و این بی آرامی و انتظار و کش دادن همه چیز. 
در انتظار معجزه ای که نبود. 

 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
آنچه گذشت به روایت برنامه یادداشت موبایلم
 
هفت تیر نودوسه

لحظه هایی که دلم پر میزند برای خواندن. خواندنی در اوج.
**********************************************

سه تیر نودوسه
خودت را رسما به خریت بزن. با این آهنگهای فانتزی و این دلخوشیهای ریز.
**********************************************
25 خرداد 93
آخه تو چه میدونی درد من چیه؟ تو همش توقع و انتظاری.
**********************************************
سیزده خرداد نودودو
یک کاسه را دو کاسه کرده ام. یک پیمانه را دو پیمانه. دیگر فرقی نمیکند. 
راه بی برگشت است. 
مجالی هم برای اشک و اسف نیست. آخ ای کثافت لعنتی. ای امید وامانده. فقط برای تو آمده بودم و تو در بسته ات را نشانم دادی.
تا من باز بفهمم که زندگی سخت تر از این حرفهاست.
ای پسر کوچک بزرگ شو. سیرم از دیدن آرزوهای بیهوده.
...........................................
**********************************************
هفده خرداد نود و سه
یادم رفته بود آرامش اینجا که من هیچوقت درست درکش نکردم
اون نئون آبی پاییز و این زیرزمین به تمامی.
این آنتن ندادن موبایل. این عکسهای بی تغییر و جالب. 
در تمامی این عمر من گم شده بودم. 
ولی حالا همه چیز آرام است و من اینجا رو ناگهانی به ویونای آن پایینتر ترجیح داده ام. بدون ترس یا هیچ اضطراب شیرین وتلخی. و همان دید از بالکن سیگاری ها و من اینجا تنها و این توتون میکس داغون. و من اینجا تا فکر کنم به تصمیمات گنده زندگی در همین کافه که برای من در ردیف سنت درامده. یا سنت آمدن به این کافه بعد کار و حالا بعد مشاوره پر از سکوت و نگاه. پر از تعجب. پر از میدانی چکار داری میکنی. پر از این داستان ادامه دارد.... و پر از نوید رنج.
احساس میکنم به چیز رفته همه چیز. 
مثل همین پیپ جوان پیر شده که حرارت و حرص دارد به چیز میدهدش. 
من اینجام ای درد و رنج حسرت بیتمام. همین جا مرا بیاب.
**********************************************
بیست و چهار اردی نود و سه
خیلی وقته دلم میخواد با یکی حرف بزنم. 
کسی که فقط گوش کنه و هیچ نه دلداری بده و نه حرفی بزنه. 
دلم گرفته. دارم خسته میشم. 
**********************************************
نه اردی نودوسه
.... نه بخاطر سفر نه بخاطر جنگ و نه حتی به خاطر مرگ.
**********************************************
پنج اردی نود و سه

پشت لبخندی پنهان هرچیز
حکایت من است در اغلب اوقات اینروزها
وقتی نمیدانی روی صورتت چه چیزی نقش بسته و 
چه حسی رسوب کرده لبخند بهترین ماسک است.
**********************************************

دلم گرفته. هیچ چیز عادلانه نیست. 
و باید به همه یاد داد که منصف باشن. 
................................
چون میخوایش حق داره هر جور میخواد رفتار کنه. 
..................................

**********************************************
سیخ
بادمجون
ژل آتش
کبریت
فندک
گازش
گاز استریل
ظرف یکبارمصرف
قهوه و قهوه ساز
لیمو
کتاب
سیب پرتقا
کره
آب م
پایه دوربین
**********************************************

هر روز نگاه کردن به ساعت ده. 

**********************************************
تلخی در هماغوشی آب میشود.
آغوش افیون نیست. قسمتی از کلام بین ماست. قسمت شیرین و بی دغدغه اش. 
اگر حذف بشود فقط کلام تلخ میماند. 
برای ماندن و غلبه تلخی هماغوشی مزاحم سرسختی است. 
آغوش نگهبان عشق است. مثل سینه که قلب را نگه میدارد.
**********************************************
رنجی میکشم از چیزی که به آسانی میتواند باشد ونیست.
وقتی حافظ میگه: بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم. من میدونم چی میگه.
زندگی که فقط یه تجربه لعنتیه اما این چه تجربه اییه که تکرار نمیشه کرد.
و من در موسم گل همچنان خاموشم.
فقط رنج مزخرف درست کردیم. 
تو این زندگی بیصاحاب که هرجاشو بگردی خوبی و 
قشنگی توش زیاده چرا آدم باید تو گل بمونه دیگه.
من ناراضی نیستم از زندگی خودم اما فقط نمیخوام بشینم سرجام و 
همه چیزو قبول کنم. خوبی و بدی رو. 
ای تف به این وابستگی که هیچ توضیحی براش نیست. 
این بی تو به سر نمیشود ای لعنتی. 
این زندگی بگیریم شصت هفتاد ساله که به کسر تاریخ بشر حتی 
به سمت صفر میل میکنه.
حالا این وسط منم و ماههایی که نمیفهمم چطور میگذره. 
و بعدش افسون گل سرخ! و همیشه حاضر بودن سایه های ناکامی.

**********************************************
Ordinary Love
...
Your heart is on my sleeve
Did you put it there with a magic marker?
For years I would believe that the world couldn't wash it away
...

**********************************************
هفده دی نودودو

مست تو ام. هوا گرفته و زمان کند میگذرد.
**********************************************
سه شنبه، ۲۸ آبان ۱۳۹۲
دلبستگی ساده است. دوست داشتن و گفتنش. بودن در کنار تو. 
............................

**********************************************
شنبه، ۲۳ شهریور ۱۳۹۲
نخواهی فهمید اینکه زنی زیبا و منحصربه فرد بعد وقتها تو را به یاد بیاورد و دلتنگت شود چه حالی دارد

 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ٧ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()