آسمون ريسمون

 
 
 

به یک دوست گفته بودم که آنچه من در این زندگی تجربه میکنم حس میکنم خیلی خاص و کمیاب است. من هرگز خیال نمی کنم مثل دیگران زندگی کرده باشم. خوبش را یا حتی بدش را. من یک بخت خوب دارم که به آن لگد زیاد خورده اما همچنان خوب است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()
 
 
زمستان است
 

شب سردی است. انگار شروع زمستان است.

خیابانهای روشن و سرد را آرام طی میکنم. آدمها را میبینم. حسی در من پررنگ و زنده است. تو را خیال می کنم. دست تو در دستم. در لابلای جمعیت و رنگها و آدمها و چشمهای یخ زده انگار همیشه چراغی در دل من سوسو می زند.

چیزی نمانده است. خلوت خانه، از خیابانها خیال، جای گرمتری است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()