آسمون ريسمون

 
 
 

تصویر بغض روی گوشه لبها
صدای زمان که همینطور با صدای محکم و مرتب چکمه هایش می رود
احساس مدام راه رفتن روی یک پل معلق
ناشناخته
لذت و آرامش از یک سمت و دلهره از سمت دیگر
تجربه
احساس تهی بودن
کودک بودن

به کجا می روم


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

همینجوری آدم دلش میخواهد سرش را به دیوار بکوبد.

هیچ فایده ای هم ندارد.

یک چیزهایی را باید حل کرد.

تا تغییر را راه ندهی نمیفهمی به درد تو میخورد یا نه.

کلنجار رفتن بی فایده است. باید به دل ماجرا زد.

این ترس کثیف را هم باید انداختش آنطرف.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
هنوز
 

همه چیز دارد رنگ و معنایی تازه میابد انگار که در جهانی دیگر متولد شده باشی. با قواعد دیگر. با رنگهای دیگر. با قوانین دیگر.
شادی پررنگتر
مرزها محدودتر.
هنوز بهانه کم نیست برای بهتر شدن.
هنوز راه برای شاد بودن هست.
برای بودن دلیل هست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()