آسمون ريسمون

 
عکس
 

فقط در عکسهای فوری تمام داستان یک روز آدم ثبت می شود.

همین اتاقکهای تنگ و باریک گوشه کنار متروست که گاهی من را در مسیر رفت یا برگشت به دام می اندازد تا چیزی را ثبت کنم از روز خودم. بدون دستکاری و تعارفات عکاسانه. خیلی صریح. با همه ته ریش و چشمهای خسته و غیره. با لبخندی که پشتش چیزهایی پنهان می ماند اما نه همه چیز.

من خودم را با یک کم لبخند بیشتر دوست دارم. زیاد هم سخت نیست. خیلی همه چیز بهتر می شود. اقلا باعث می شود بعدا خودت را که میبینی به خودت بگویی انگار با خودم خوب کنار آمده ام. اینطوری فکر کنی و آن لبخند، روی صورت همین حالایت بتابد و به همین سادگی لبخند ادامه پیدا کند.

تازه پشت کاغذ را که ببینی تاریخ خورده و یک توضیح زورکی و با عجله هم داده شده با خطی که فقط تو می توانی بخوانی. چون نوشته فقط حواسپرتی را قرار است درز بگیرد، اصل حرف را عکس روتوش نشده می زند. امید، خستگی، شادی، روزمرگی، موهایت بلند شده..، جای هدفون روی موهایت مانده..، تیشرت پوشیدی، پیرهن پوشیدی..،  چیزی را آن پشت پنهان کرده ای...

خود عکس یک وصف حال حسابی است. 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
خاطرات
 

شب شد. هنوز من درگیر همه خاطرات مادربزرگ از تلخی هایی بزرگتر از همه توان و تحملم. یک زندگی که می شود یک رمان از آن نوشت. ببین ما که پاهایمان را روی دوش آدمهایی با آن گذشته ها گذاشته ایم، از تلخی روزگار چه میدانیم.

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()