آسمون ريسمون

 
 
 

چرا آدم ساعت دوازده احساس "سر شب" باید داشته باشه؟

چرا آدم حس میکنه بدجوری تو لاک زندگی خودش فرو رفته؟

به دوراهی های در هم میرسیم.

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

چرا آدم زندگی نکند؟


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
وقتی که بچه بودم
 

لینک فایل

در سکوت یک بیابان جایی حوالی یزد، در شب زیر نور ماه قدم میزدم..

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
عکس فوری
 

روز گذشت. به همان سرعت همیشگی.

هنوز به "این نیز بگذرد" گفتن و باور به آن داشتن نرسیده ام.

شش عکس روی میز به من لبخند می زنند. از لحظه ای در یک کیوسک عکس فوری،  زمان ایستاده، و لبخندی با طعم "بی خیال" روی کاغذ عکاسی مانده، با چشمانی که رنگ نوعی درد دارد یا شاید بشود گفت که هیچ بیخیال هم نیست، اقلا می داند که اوضاع چندان هم روبراه نیست.

اما لبخند کج توی عکس هنوز دارد می گوید که "بی خیال". عکس مال حوالی تولدم بود. بعد کار. در راه خانه. روی یک کاغذ، شش عکس کنار هم و همه مثل هم. مثل تاکید روی یک جمله.

و جمله شاید درباره اینکه روز دیگری گذشته، خسته ام و غمی را به یاد نمی آورم. گرچه می دانم گوشه ای جایی چیزی هست.

 

 

 

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

روزی می رسد که رگبار تابستانه را اگر دست بدهد بی حسرت قدم بزنم.

باران را بی حسرت بو کنم.

یک روز فراموشت می کنم.

دیر شده. می دانم.

خواهم توانست بی تو زندگی کنم.

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()