آسمون ريسمون

 
 
 

از این دلهره که صدای آژیر از خیابان دور به دل آدم می اندازد.

از این تصویر مبهم از خیلی چیزها داشتن.

از این سنگینی تاریکی شب.

از این زندگی. از این بیزاری. از این زمان ...

از هیچ چیز نمی نویسم.

گاهی خوشحال می شوم که خیلی چیزها آنطور که باید باشند نیستند.

گاهی می بینم که چه بهتر که روی خیلی چیزها حساب نمی کنم. مثل خیلی از آدمها. مثل زمان لعنتی. مثل تاریکی آرام شب. مثل تصویری از لبخندهای روبروی دوربین.

روز دیگری گذشته است.

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

هیچ میدانستی فرش و قالی حس خانه را در خود دارند؟

این را از شبی فهمیدم که فرش خانه قبلی را اینجا پهن کردم و آن قالی قرمز تیره را هم دوباره مثل قبل کنار تخت.

خانه دوباره خانه شده...

با این همه، از تو چه پنهان، هنوز دلم برای آنجا تنگ است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()