آسمون ريسمون

 
 
 

کاش میدیدمت باز
و میگفتم که روزگار بدون تو میگذرد
میگذرد اما هیچ نگاهی، هیچ دستی، هیچ لبی...

و نمی دانم چرا خاطره خراش و زخم مانده
بدون درد


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٧ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

پنجشنبه ظهر. نزدیک ساعت 12. من در خانه روبروی پنجره. کوهها پیداست و ابرها که تندتر از همیشه میروند.

با این آفتاب کم رمق زمستانی بچگی ام زنده می شود.

از اینجا _طبقه سوم_ ساختمانها بیشترشان مثل قدیم کوتاهند و یکی دو طبقه و شهر حتی خلوت است.

از پشت این پنجره هم همان سکوتی که داشت.

هیچ چیز جز صدای ماشین گرم کننده آب و بوق پیکان از دور سکوت را به هم نمیزند.

بوی توتون خشک سوخته می آید.

این لحظه های با خودم زیاد تند نمیگذرد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٥ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
زمان(یادداشتهای ویرایش نشده1)
 

دلم میخواهد یک کارهایی را شروع کنم
باید بگویم از زمانی که می گذرد و من چه احساس تندی دارم که چیزی بردارم یا بهتر اینکه چیزی بکارم
چیزی بکارم
از گذر زمان نگران نیستم
از چیزی که لای تار و پود وجوداست که نمیشود نگران بود
موجود خارجی تهدید کننده نیست
بستری است که رویش خوابیده ایم.
اما همیشه از دست دادن فرصت ناجور است
اگر کل زندگی یک فرصت است این یک فرصت را نمیشود از دست داد
حتی جوانی هم که گذشته باشد مجبوری دست به کار شوی
یک جایی مجبوری
فرقی ندارد کی
آدم باید خودش را راضی کند
 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()