آسمون ريسمون

 
 
 

آدم حتی میتواند از همه دلهره های کوچکش بنویسد تا دیگر هیچ اثری از آنها بیرون کاغذ باقی نماند. حتی در تلخ ترین لحظه ها به شرطی که تمام تار و پود آدم در تیرگی گرفتار نشده باشد این یک راه است.

آدم می تواند از گذشته و حسرتهایش بنویسد چون خوبی ها همیشه ساکت سر جایشان هستند.

 

همیشه بریدن و شکافتن یک توده سخت در زندگی کار سختی بوده و همیشه دستی می باید در کار بوده باشد در دستان تو تا به تو کمک کند حتی بی آنکه پایین پایت را نگاه کنی از راه باریک بگذری. بگذری و حتی فراموش کنی که ترسی از گذشتن در کار بوده.

 

 

زمان دیگر مثل سابق نمی گذرد. اصلا نمیگذرد. هیچ تغییری حتی نماینده گذر زمان نیست.

زمان ابهتش را از دست داده است.

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

هیچ وقت و رمقی نمیماند که آدم حرفهایش را جایی بنویسد از بس که آدم هرز می رود در کشمکش ها و مشغله های بی فایده. قصه های تکراری و بیماری های کهنه درون.

اما واقعیت این است که در اولین دقیقه های صبح با صدای فرهاد و بی میلی به خواب لابد باید فردا پنجشنبه باشد که نیست.

 

 

از همین پنجره میشود چراغهای ساختمان بلند وحشتناکی را دید که هنوز قدش تکمیل نشده اما تا همینجا در نگاه من نماد بی رحمی سودجویی است. البته از همه بدتر افزایش چگالی آدمیزاد در نواحی خاص کره خاکی.

امروز که به همه اینها به اضافه امید و آرزوهای زهم بگسسته فردای دنیا فکر می کردم نگرفتم که خلاقیت کجای این شب تیره جا می گیرد. حتی نگرفتم که اصلا چه اهمیتی دارد که من کجای کار باشم. ترسیده از آن چگالی ترسناک شدم.

 

 

ای سه شنبه تازه گذشته، من خیال می کردم خانه ام در امان از خاطرات می ماند و فکر می کردم که همه شان را دم در خانه گم کرده ام یا جایی سر راهشان گذاشته ام اما این هم دروغ دیگری بود جز آن دروغ که آدم به خودش می گوید که قهرمان فیلمهایی است که همیشه پایانشان خوش است.

فیلمی که من در آن بازی میکنم دیگر مدتهاست کارگردانی ندارد ومن هنوز مبهوت غیبت کارگردان سعی می کنم تا شیوه بدون کارگردان بازیگر بودن بیاموزم.

 

در.. در خانه را مدتی است درزگیری کرده ام. اما خیال میکنی فایده ای دارد؟

همه شان هر وقت خواستند می آیند و میروند. یکیشان را مرده گیر آوردم دیشب. فکر نمیکردم در خانه ام را پیدا کنند..

 

حسن یوسف ها را صبح کاشتم. اما هنوز خیال نمی کنم دستم خوب باشد برای گلکاری. اگر بود همه چیز جور دیگری شده بود اگر من صبر این کار را داشتم...

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
باران
 

باران بارید.

همه چیز در سکوت وناپایداری.

دلم شب بو و یاس سفید می خواهد.

باز هوس سفر،

باز تغییر فصل، باز پاییز.

باران، تابستان را می شوید.

من از پنجره بیرون میپرم. روی تن خیس خیابان خاکستری راه می روم.

هر بار که به آسمان نگاه میکنم به یاد می آورم که زمانی گذشته است

زمانی که آرام آرام تابستان را اینطور سر به گریبان و پریشان کرده.

من که نیمی از این زمان را در خواب بوده ام  باید گذر زمان را از صورت تابستان بفهمم.

 

آن همه که حس میکردم عضوی دردناک هست که دوستش دارم اما باید از تن جدایش کنم

و همه آن دردها که کشیده ام

همه آنهمه وسوسه ها برای ماندن و دیدن که چه خواهد شد

همه آنها..

همه آن دردهای قدیمی که دیگر تعریفی از زندگی شده اند

تا بگذرم از رفتن

رفتنی که نمی دانم حتی کجا و چطور.

همه را به یاد می آورم.

دیگر گریزی از به یاد آوردنشان ندارم.

و نمیدانم که چرا باران انگار شروع همه داستانهاست..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

سیب ترش در حال جوشیدن. بوی تندش را دوست دارم و نمی دانم مرا به کجای کودکی یا نوجوانی ام میبرد.

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()