آسمون ريسمون

 
 
 

تو یک ناشناسی و به من می گویی که امروز بخت خوشی داشته ای.

و من می فهمم که چرا امروز به تو سلام کردم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

آدم می خواند و می نویسد و می گوید و می نوشد و می رود و می آید تا در نهایت اندکی به بار عظیم زنده بودن رو شانه هایش خو بگیرد.

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

خلوت یک جمعه بعد از ظهر و یک کوچه آفتاب داغ. بی پرنده ای که پرواز کند. بی صدای اضافه ای. یک شهر در خواب. خانه ای ساکت. صدای بلند کولر بی آنکه خنکی ای به تن داغ خانه بیاورد.

گلها حمام آفتابشان را کرده اند و عینک آفتابی روی روزنامه های دیروز هنوز دل از آگهی ها نمی کَند.

روزی دیگر در حال گذشتن است.

چرا زمان می گذرد و چرا ثانیه شمار اینجور ترسناک و هشدار دهنده قدم میزند؟

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
اتاق آبی
 

روزها با همه کش آمدنشان برای من هنوز کوتاه کوتاهند.

من در اتاق آبی می نشینم و به یاد می آورم هرگز گمان نمی کردم بشود آنرا دوست بدارم.

اتاق آبی با همین نسبت ابعاد و همین پنجره ها. همیشه خیال می کنم که بین زمین و آسمان است ولی مثل کودکی در آغوش مادر.

هنوز زمان از دست میدهم. زمانی که در آن زندگی نمی کنم یا آنرا با دغدغه کور فردا میگذرانم.

خیلی کمتر میترسم.

هنوز در فروختن روزهایم تردید میکنم. 

 هنوز نمیدانم بعد از این زمان با چه سرعتی قرار است بگذرد.

خیال می کنم که هنوز زیباترین رنگ باید آبی باشد. 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()