آسمون ريسمون

 
 
 

هیچ چیز بدتر از ترس ذره ذره نیست. یک جوری آدم را میپوساند که هیچ چیز دیگر نمی تواند. فقط یکبار کنارش بگذار تا بفهمی.

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

گاهی اوقات توی این زندگی کمی معلق بودن هم عالمی دارد.

اینکه انگار هیچ جا نیستی و همه جا هستی. اینکه انگار از گردونه زندگی و همهمه افتاده ای بیرون. حتی برای چند وقتی. برای خودت میچرخی و انگار نه انگار که اساس کار روی آب است. انگار نه انگار که با این حال هنوز بناست آینده ای در پیش باشد.

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

آیا هنوز وقت آن نرسیده که یک روز صدای خوردن باران به شیشه بیدارم کند؟

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

یک وقتهایی دل آدم هیچ چیز خاصی نمی خواهد مگر یک گوشه دنج. یک کم سکوت و ته مانده آفتاب که هدیه دلچسب ترین تکه روز تابستانی است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
بودن
 

تازگی احساس میکنم که در این خانه مقیمم.

وقتی یک روز کامل را در خانه گذراندم در میانه یک خواب کسل کننده نیمروزی تازه فهمیدم که اینجا هستم. و آخر، چهاردیواری برایم حصار شد.

من سکوت این حصار را دوست دارم. حتی صدای موسیقی هم آنرا آشفته نمی کند.

و بودن هیچکس از خالی بودن آن نمی کاهد. آنقدر بزرگ و وسیع میشود که هیچ حضوری در آن به حساب نمی آید.

چاردیواری یک جوری معلق در فضاست. یک جایی هنوز زیر ابرها. رو در روی آفتاب.

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

ساعت 12 شب. موبایل خاموش. آخرین لیوان چای در دست. و در این فکر که ای کاش میشد نخوابید. هیچوقت.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ٤ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

شمعدانی سخاوتمندانه گل می دهد. آفتاب سخاوتمندانه میبارد حتی از پشت ضخیمترین پرده ها.

 

این روزها معنای دیگری دارند که مثل این روزهای هیچ سالی نیست. مثل روزهای تعطیل تابستانی مدرسه هم نیست. حکایت این است که من جوانترین روزهای عمرم را می گذرانم. این تمام چیزی است که من می دانم.

 

 

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()