آسمون ريسمون

 
 
 

خانه گرچه رنگ تازه ای گرفت اما در و دیوار بیش از همیشه ساکتند.

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

این می تواند هیجان انگیز باشد

که وقت پخت و پز موبایل آدم کنار اجاق باشد

هیچ وقت این اتفاق نیفتاده بود

اما اینکه فاصله آدم از آن اجاق تا کامپیوترش خیلی زیاد نباشد حتما اتفاق هیجان انگیزی است.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

نوری که اینجور به این اتاق هجوم می آورد فقط به درد شمعدانیها می خورد. به کار من تاریک نشین نمی آید.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

گاهی روزها احساس می کنم هیچ ربطی به دنیا ندارم.

و اینجا، این مکان حتی، جایی از دنیا نیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

در انتهای قلبم ییلاق خنکی است که کمی آب و جارو شده است و هنوز درختان جوانی دارد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

نور آفتاب و صدای موج دریای خیابانها مر از خواب بیدار می کند.

روزها فعلا اینطور آغاز می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
شب
 

روز شلوغی بود

پاهایم را موقتا از دست داده ام

احساس می کنم در یک هتل هستم

اما وقتی بسته های آشنای باز نشده را می بینم یادم می آید که ...

سگ امشب خواب است اما باد هنوز زوزه می کشد

هیچکس در راهروها راه نمی رود.

تنم منتظر یک حمام است. قلبم در انتظار بازنشستگی پیش از موعد.

مغزم خواب است تا فردا.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()