آسمون ريسمون

 
بگو
 

میدانستم



هرگز آن نسیم خنک نگاهت از یادم نرفته بود

انگار که یک جوانی تمام عیار را با آن زیسته باشم

 

همه آن کوچه خلوت و غریبه با آرامش سکوت گاه و بیگاهمان را من وقتی در خواب ندیده بودم؟

دلم میخواست ساکت تر می ماندم. مگر دست آخر کدام از حرفهای دلم را زدم؟

از آرامش حرف می زنم. از آرامش و اضطراب با هم. مگر همه دوران ما جز این دوتا بود؟

...

همین حالا بگو. دوباره کجا تورا خواب ببینم؟

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

روزها میگذرد
من صبح را به شب می رسانم و تمرین تنهایی میکنم
تمرین همه آنچه در این عمر تمرین کرده ام
تمرین دست و پنجه نرم کردن با حسرت.
تمرین سکوت با سینه پر از فریاد.

حتی سفر هم تسکینی نبود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()