آسمون ريسمون

 
آرزوی تو
 

دلم به شکل غریبی می خواهد که در هیچ کجای این دنیا نباشم
دلم می خواهد بنشینم چند ساعتی به هیچ حرکتی فکر نکنم
(این لامصب را هم خاموش کنم)
دلم میخواهد صبورتر از اینها باشم و هم عجولتر
دلم می خواهد که سر روی پای تو بگذارم و همه چیز را فراموش کنم
حتی بوسه ای نه چندان طولانی را فراموش کنم که مرا از یاد خود برد
و آن طولانی ترین بوسه که مرا برای همیشه در آغوش تو نگه داشت
همیشه در خیال آغوش تو


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
روزهای شلوغ
 

روزهایی که زندگی شلوغ می شود
و مغز دارد حسابی ویراژ میدهد از فکر کردن، چنان گرد و خاکی به پا می شود که بوته ذوق از آن، پاک نفله می شود.
(خصوصا روزهای که مغز باید به قواره یک ماشین احمق در بیاید که حتی با اندازه وال ای  احمق هم نمی فهمد.)
بعد باید تا روزها باید مثل یک بیمار مراقبتش کنی تا دوباره خودش بشود یادش بیاید دنیایش را.
و باز تا میاید جان بگیرد باز یک ماجرای دیگر..
فکر کردن به قواره یک ماشین احمق چیزی بود که من در زندگی ام انتخاب کردم و ناراضی نیستم..
به این درگیری و مریض داری هم کم کم دارم عادت می کنم
چیزی که هست ترس از دست دادن این بوته نازک است
تنها اتصال کوچک من به آدم بودن که در نهایت ممکن است آنچنان بپژمرد که حال و حوصله ای برای زنده نگه داشتنش نماند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
پاییز عقیم
 

پاییز، عقیم مانده

با انار و خرمالوی رسیده و میلیونها برگ آماده پوسیدن

و با چترهای خاک خورده گوشه کمد

پاییز بی باران برای من پاییز عقیم است

دلم برای باران تنگ شده

برای ابرهای تیره، آنقدر تیره که مرا از آسمان بپوشاند

و صدای باران، با اینکه از صدای ناودان و شیروانی حلبی خبری نیست

اما همان صدای خوردن قطره ها به زمین و چتر و ماشین کافی است.

فردا شنبه است

شنبه خشک و غبار آلود.

مدتها می شد از گذر روزها خسته نشده بودم.

حال و روزم مثل وقتهایی که قلبم توی گوشهایم می زند خوب می دانم

حال و روز خوبی نیست


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()