آسمون ريسمون

 
پاییز
 

پاییز فصل غریب سرما و تنهایی است

فصل در خود فرورفتن و فصل یاد کردن.

آغاز اواخر سال.

انگار نوید سال نو را دارد

خبر شروع سختی زمستان که به آسانی بهار میرسد

و دست مرا که خسته از خالی تابستانم میگیرد و به دورانی دیگر از شور و خاطره میبرد

خاطره و پاییز، تپشهای قلب،

فصل مرگ برای من زنده بودن و جوان بودن است

همه چیز در قدیمی ترین نقطه تاریخ خود است

حتی دل آدم


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خواب و بیداری
 

یک روز بعدازظهر خواب آلود
یک روز عجیب و سردرگم
غرق خیال و رویا در میانه خواب و بیداری
به نظر می آید که چقدر همه چیز مثل همیشه است.
روز تباه می شود
غروب به هیچ کجا نمی رسد
به شب چندان امیدی نیست
تنها ساعتهای اندک خواب
امید یک روز بر باد رفته دیگر


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()