آسمون ريسمون

 
آوار
 

تمام روزا رو یک حس ناجوری به هم می زنه

و من همیشه میدونم که یک جای کار حسابی می لنگه

همیشه می لنگیده

تو تمام این ماهها

و شایدم برای همیشه.

هیچ کس نمیفهمه، حتی کسی نمیدونه.

 و همه سالها میشه که بگذره.

با سوال بی جواب و سر بی سامون.

با همین درد.

آسونترینهایی که بیهوده سخت شدن.

و دست آخر، عقلی که چیره نشد.

و دلی که آواره موند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خاموشی پنجره ها
 

برای بال خونینم گریه نکن

نه برای قلب هزار تکه ام

برای مرداب دلم

گریه نکن

برای مرگ دقیقه ها

یا برای چکه خون

گریه نکن

نه برای ابرها نه برای بارانها

برای گریه خاموش من

گریه نکن


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()