آسمون ريسمون

 
صدای پاییز
 

صدام صدای پاییزه وقتی از خودم و از زندگیم بگم

و حتی اگر بنویسم باز تو این صدا رو میشنوی

صدایی که داره باهات از سرما میگه و از قرمز و زرد و قهوه ای میگه

از به خواب رفتن میگه..


نمی دونم چرا اما این روزها روزهاییه که دلم میخواد خاطره بگم

مثل پیرمردها


درختا اما مغز شاخه هاشون جوون و زندست

و در انتظار آفتاب بهار

که تنها دوای خواب آلودگی و خمار زمستانه ست


همیشه تو فرود تابستون دلم برای زمستون تنگ میشه

_ واسه هوای ابریش واسه سرمای خشک کنندش _

تو اوج صدای زمستون یاد تابستون میکنم

که سبکترم و پنجه هام گرم و آزاده و فکم به آسونی باز و بسته میشه.

گرچه نه آوازی در کاره و نه سازی.


دلم یه لکه بهار میخواد

میدونم که تنم هنوز اینقدر پیر نشده

اما بهار مثل خود جوونیه  همون یه لکه ست

یه لکه رو دامن بلند عمر.


عمر؟ راستی مگه عمر بلنده؟


بلند اما نه به بلندی اون دامن بلند!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خونه کجاست
 

کاغذ سفید جلوی من
صفحه سفید نوت پد، درخشش کور کننده مانیتور
میدونم سر کار جای این کارا نیست
اما چه کنم
دست و دل وقتی به کار نره باید به کار دل بگماری!
سکوت، خنکی، بعد از ظهر
دلسردی نه، دلتنگی نه، خواب آلودگی
همه چیز انگار مثل همیشه
اما فقط انگار
مثل همیشه ست

هیچ چیز مثل همیشه نیست
تنها عکسهای یخ بسته ماست که وانمود میکنه چیزی از جای خودش تکون نخورده
عکسهای که حتی زرد نمیشن، نمیشکنن، نمیپوسن
و بعدا نوه های ما ما رو تر و تازه و شفاف میبینن
انگار همونجا ایستادیم
جوون و صاف با صورتی که هنوز عادت خنده رو پوستش مونده.
هنوز لب دریا هنوز تو جمع رفقا..
(و به قول معروف، اچ دی!)
بگذریم

سفیدی  صفحه جلوی چشمای من
همینطور هاج و واج مونده
چشمام به سوزش و اشک افتادن
امروز توی اتاق یک کارمند اداری بودم
اصلا بنا نداشتم به روی خودم بیارم که دیدمش دیروز که مسافر کشی می کنه
خودش تا چشمش به من افتاد با صدای بلند و با خنده به من از 4 ماه تاخیر حقوقش گفت و مسافر کشی کردنش، جلوی همکاراش.
شاید می خواست بگه مهم نیست که منو دیدی!
و دست آخر همون تیکه معروف کاش ما هم مثل شما پولدار بودیم و از این قصه ها
چیزی نگفتم
ولی به خودم گفتم آره آخه گاهی عذب اوغلی بودن عین دارا بودنه
این یک واقعیته

همیشه دلم می خواست بدونم آدمایی که دارن میرن، روزای آخر چکار میکنن
البته فهمیدم که بستگی داره
خیلی هم بستگی داره به احساسات باقی مونده نسبت به اونچه که وطن نامیده میشه
و تعریف این کلمه وطن هم باز فرق میکنه
به نظرم یک کم شبیه تعریف هر کسی از خونه ست
یکی میگفت تعریف هر کس از عشق مثل تعریفش از خونه ست.
تعریفی از خونه که از بچگی شکل گرفته
پس خونه برای تو و برای من فرق میکنه
حالا بگو خونه کجاست تا بگم عاشق کی میشی..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
چاله ذهن
 

دلم میخواست چیزی بنویسم

همیشه آخرین راه همینه

گاهی تنها راه حل و فصل کردن چیزهایی که هیچ جور دیگه حل و فصل نمیشن،

تنها راه امن حرف زدن

تنها راه پر کردن چاله هایی از ذهن که دیگه نمیشه با کسی پر کرد

لحظه ای که آدم تنهاییشو با خودش درمون میکنه.

انگار که آینه روبروی آدم باشه.

و برای آینه آهسته پچ پچ کنه، برای رازدار ترین گوش شنوا.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
وقت
 

با اینکه روزها خیلی سعی می کنند گذشتنشان را کند جلوه دهند و من را با رل بازی کردنشان گاهی خوب فریب می دهند، اما واضح است که کند باشد یا تند، همه چیز خیلی جدی در گذر است.

مثل اینکه داخل واگن متروی بی ایستگاه مانده باشی که هرگز نتوانی از آن خلاص شوی. میدانی اسیری و کاملا آنرا حس می کنی. اسیر زندانی که تو را در حرکت خودش اسیر کرده.

زمان برای من طوری می گذرد که انگار انتقام می گیرد از اینکه مثلا گفته باشم یکبار: گور بابای وقت!

البته اینکار را با ظرافت خاصی انجام می دهد. مثل کسی است که از روبرو به تو لبخند می زند اما از پشت چاقو برایت تیز می کند.

ولی از انتقام و اینها گذشته طبق معمول یک درس یا یک هشدار برای من که یک راه اشتباهی دارم می روم و حالا باید یک جور دیگر زندگی کنم. نه اینقدر کلی. شاید بایک تغییر کوچک. مثلا اینکه دیگر هرگز نگویم: ...!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
روز شرجی تنها
 

بگویم
از آفتاب داغ و هوای شرجی ساحل، کفش و جوراب را گوشه ای زیر درختی گذاشتن و پاچه را بالا زدن و راه رفتن در امتداد مرز خشکی ماسه ها، جایی که موج دیگر توانی برای فتح ساحل ندارد و در کار عقب نشینی است.
همینطور راه رفتن و گوش کردن. عرق ریختن، جایی بین فکر کردن و فکر نکردن قرار گرفتن.
خاطرات فراموش را زنده کردن یا حتی به آب سپردن.
آنقدر نزدیک میشوی که موج بعدی از پاهایت بالا می رود
چیزی به وقت بازگشت نمانده
خراش گوشماهی های شکسته تو را لحظه ای به ایستادن وا می دارد
کفشها زیر سایه درخت پاهایت را می خواند
اما گیجی و گنگی تنها بودن در این ساحل داغ خلوت هنوز وسوسه انگیز است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()