آسمون ريسمون

 
 
 

لحظه های من هیچیک آرام و قرار ندارند


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
تماشای پیراهنی که به تن میسوزد
 

تماشای پیراهنی که به تن میسوزد.

چرا؟ این دیوانگی نیست؟

وقتی میدانی و انکار میکنی.

گاهی غرور مسخره ترین چیز روی زمین است

آنوقت که کمک می کند پیشانی بالا بماند اما زمین خوردن سختی در راه است

همه چیز مثل ایستادن و تماشای ساده‌لوحانه پیراهنی است که به تن شعله می کشد

وقتی ساده ترین چیزها خیلی خیلی سخت می شود.

وقتی که غرور مثل همیشه آنقدر بضاعت ندارد که تمام زردی چهره را بپوشاند و همیشه از آن زیر پیداست. پیداست که  ...

خالی بودن پیداست، فرار پیداست و پشیمانی فردا

 

شب خوش


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
تلخ و سرخ
 

دلم دوباره جنگل و دریا می خواهد

و بوی خاک نم خورده

دلم میخواهد به یاد گریه سر روی شانه هایت بگذارم

هرگز فرصت گریه نشد

من امروز انگار به اندازه همه دنیای کوچک خودم ناکامم

آرام گرفتن به من نیامده

دلم گاهی هوس سر زدن به کوچه پس کوچه های خاطره می کند.

اما افسوس که نمی شود در خاطره زیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
بر ساحل خشکیده
 

و شوق، کودکی نوپا بود

و در یک قدمی آب

بر ساحل خشکیده

از تشنگی جان سپرد


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ٦ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خوابهای طلایی
 

حتی گرمترین روزهای تابستان، دیگر آرزوهای مرا زنده نمی کنند
و طلایی ترین خوابهایم حتی، دیگر نمی خواهند ادای آرزوها و خیالات دور و درازم را در بیاورند
...


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
در من غم بیهودگیها میزند موج ...
 

روز، طولانی تر و بیهوده تر از همیشه.
نگاه خیابانها سخت تر و نا آشناتر از همیشه.
شب، تاریکتر از همیشه.
این حکایت جمعه من بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()