آسمون ريسمون

 
روز
 

امروز حسابی با خنده یک ریز، کلافه شان کردم و البته با دیر آمدنم.
چند چیز را فراموش کردم به آنها بگویم.
دست آخر هم یک درخواست مسخره شان را پیچاندم.
...
می توانم بخندم هنوز. اگر کسی جوک آبداری بگوید که حتما. شاید مثل خنده های قدیم: انفجاری از ته دل . شاید.
گرچه به هر جوکی اینروزها نمی شود خندید..
زمان هم برایم آنقدرها مهم نیست. فقط اینکه حتی دیگر حرص و جوش دیر رسیدن را هم نمی خورم.
تازگیها اینطور شده ام که یک سری یادم باشد ها را حتی به یاد هم نمی آورم.

روز، آن پیرمرد گوشه همه عکسها، چشم از ساعت گرد جیبی اش بر نداشته.. اما چرا..
چند لحظه ای امروز.. نمی دانم حواسش به کجا پرت بود. همان وقت که سوار ماشین آن پسرک داشتم چند کیلومتر مسیر اشتباه می رفتم و متوجه نبودم، زمان را از دست دادم..

به هر حال رسیدم. چشم دوختم به دهان بچه های بزرگ تا ببینم از پشت کت و شلوار و عنوانهایشان چه چیزها قرار است در بیاید..


راه برگشت را، زیر آفتاب داغ به اتکای کمربند دودآلود و کثیف صندلی جلو، غافل و نیمه خواب طی کردم...

پیاده به خانه آمدم.

و حالا، پیرمرد با همان ساعت مسخره لای پنجه های استخوانی اش درخواب است.

من با یک آهنگ چند سال پیش آخرین دقایقم تا نیمه شب را می گذرانم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
دقیقه های مانده به نیمه شب
 

تمام دقیقه های مانده به نیمه شب می گذرد، پس مانده انرژی و روحیه و هوشیاری، تو را به بستر آرام همیشگی می رساند.
آخرین لحظه های بیداری به خاطر نمی ماند. خواب سرزده و آهسته می رسد.
هر چیز که مانده را می دزدد. خاکستر را بر باد می دهد.


شب در خوابی سنگین مثل مرگ، فرو می روم و صبح چنان بیدار می شوم گویی هیچ دیروزی در کار نبود.
دقایقی همانطور می نشینم تا یادم بیاید بهانه های اندوهم کدامها بود و تعجب می کنم از اینکه همه چیز از خیالم می گریزد.
از خوابهایم تصویر محوی به یاد می آورم.
سینه ام سبک از غم دیروز،
و روز دیگری آغاز می شود.

روز یک موجود زنده است. حی و حاضر در همه جا.
شکل یک پیرمرد ترکه ای است که گوشه هر عکس دیده می شود و همیشه چشم به عقربه های ساعت جیبی زنجیردارش دوخته است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
روزها
 

معلوم نیست که من و زندگی هرکدام چه از جان هم می خواهیم.
من آن گوشه دنجش را می خواهم.
آنجا که دل خوش ارزانتر است.
آب روان و پاکی دارد و تعدادی سرو و مقداری چمن.
او اما مدام می خواهد از من شاگردی بسازد برای خودش.
شاگردی حرف شنو و سر بزیر.
نمی داند که من سالهاست مرام شاگردی کردن را از یاد برده ام.
برای همین مرا از آن کنج به بیراهه می کشاند.
و لحظه ای آرام گرفتنم را تاب نمی آورد.
گاهی به سیلم می دهد و گاهی خرابم می کند.

-----------------------------------------------------------
لحظه هایی هست که من بی خیال کنج دلخواهم می شوم و او بی خیال شاگرد ساختن از من.
لحظه های آرامش و شادی بی دلیل (بیماری نادر اما واگیردار).
و در همین لحظه هاست که چیزی زاده می شود. شاید فقط کمی شهامت باشد و شاید کمی رویا.
هر چه باشد تلخی را کم و کمتر می کند.
و اگر این لحظه ها ادامه پیدا کند...
نه، ادامه پیدا نمیکند!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

یاد آر ز شمع مرده

یاد آر!


 
ادامه مطلب...
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
کودکی
 

باز هیچ چیز ندارم بنویسم. بیخودی باز کردم. همینطوری. شاید فقط برای درددل یا وصف حالی چیزی.

گاهی وقتی بچه ها را میبینم که با پشت کاملا صاف و بدنی سالم راه می روند و می نشینند و زمین می خورند و باز نگاهشان به همه چیز خالی از قضاوت است و در عین حال همراه شگفتی خیلی زیاد. بی تخلف و بی تراوش منفی، دور از افسردگی و پر از امید و شادی کاملا طبیعی،

به این فکر می‌کنم که ما نسبتا بزرگترها جور دیگری باید می بودیم و گمان می کنم بزرگسالی‌مان باید شبیه تر به کودکی‌مان می‌بود. نه اینطور با تنی در هم شکسته و ذهنی که به آشفتگی عادت کرده، با چشمانی کور از دیدن زندگی و پر از عطش آرزوهای دور. شیر باز عمر و روزهای در حال هدر رفتن.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
شعر
 

ای کاش میشد شعری بگویم
ای کاش آن دروازه الهام به رویم گشوده بود
یا اگر هم گشوده هست کاشکی می دیدم..


".. کاشکی، واژه درد آور این دوران است

کاشکی، جامه مندرس امید است

که تن حسرت خود پوشاندیم.
١ "

 

-----------------------------------------------
١. قسمت آخر یک شعر
گویا از کیوان شاهبداغی


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
گل گلدون
 

هیچ حرفی برای گفتن نیست. همین! همینطور ساده و گویا!
مگر نه اینکه روزها به جای بلندتر شدن، مدام کوتاهتر می شوند؟
مگر نه اینکه این دل برای من دل نمی شود.
مگر نه اینکه به قول ترانه گل گلدون: من شدم رودخونه، دلم یه مرداب!
مگه نه اینکه این دل از اولشم واسه ما دل نبود.
نه بابا
من میدونم
این، از اولشم دل نبود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خیام
 

 

 

 

 

 

چون بلبل مست راه در بستان یافت        روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت              دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
آخر فراموشی
 

دلم میخواد کاری بکنم.
می خوام برم، نمیدونم کجا. میخوام کاری بکنم اما نمیدونم چکار.
گاهی جدی احساس می کنم هیچ دوستی ندارم. گرچه بهترین دوستان رو دارم.
با چرا ها، دیگه خودم رو سرگرم نمی کنم. آره، من یه کم خسته ام!
دلم تنگ تنگ نیست مثل گذشته، اما دلم تنگه. به اندازه یک باغچه که توی آفتاب خوب یک روز، میشه رفت و از عجایبش عکس گرفت.
میشه توش سبزی کاشت یا به درخت انارش آب داد، یا از توی گودال کوچیک آبش آسمون ابری رو دید زد.
دلم گرفته. نه مثل سابق.
اما یه فیلتر افتاده رو عدسی چشمام که رنگها رو داره بهم دروغ میگه.
انگار دارم توی مه راه میرم..
آخ چقدر دلم هوای مه آلود می خواد. جاده، مه روی کوههای سبز..
جاده باریک مارپیچ بین کوهها. آخر فراموشی!
اونجا که خورشیدش به هزار ناز میاد و وقتی هم میاد، آی میسوزونه!
دلم لک زده که زیر یک درخت، دراز بکشم روی یه تخت سنک صاف که لکه لکه داغ شده از آفتاب.
..


"باید امشب بروم .."


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()