آسمون ريسمون

 
باران که می بارد جمعه دلتنگ نیست (چه برسد به پنج شنبه)
 

جیره جدید موسیقی ام برای گوش کردن، آلبوم Voices یانی شد و این هم لیریک kill me with your love از همین آلبوم.

Tell me who you are today
Did you leave the best with the words you won't say
Different man, different heart
Now we stand worlds and worlds apart

Underneath the ruins at night
A broken rhythm keeps running through my mind
Color it is all I see
But I don't bother the remains of you and me

And I trust you to kill me with your love
Your words mean nothing at all
I trust you to kill me with your love
Your words mean nothing at all

Lives touched with lies in this room
Vacant memories haunt me through and through
Descending from this high
Silence fills the void with a fire dye

And I trust you to ..

...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
گردگیری
 

امروز مثل اینکه همه شر جهان مرا یک مرتبه تنها گذاشته باشد،
قرار شد که یک گردگیری کوچکی بکنم.
معلوم نشد که چه کسی این قرار را گذاشت اما دیدم که یک دستمال سفید در دست راه افتاده ام تا آرامش غبارهای کهنه و جا خوش کرده را کمی به هم بزنم.
بعید نیست که فردا باز همین آش باشد و همین کاسه اما اقلا امروز را با آرامش زندگی خواهم کرد.
همین امروز می تواند آرامترین روز روزگار من باشد.
با دستهایی خالی و انگشتهایی آزاد و ریه هایی باز برای نفس کشیدن.
بی آنکه نگاهم به ساعتی دوخته شده باشد.

بی آنکه دلم بلرزد. بی آنکه پاهایم سست و بی رمق باشد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خواب در بیداری
 

احمقانست میدونم.
داشتم خیال می کردم که ماشین رو خریدم.
رفتم تو جاده ها یک روز
با دوربین و پرینتر کوچک.
هم تو دوربین حرف می زنم و به این ترتیب یادداشت روزانه مینویسم
هم گاهی از روستایی ها و کشاورزها عکس میگیرم
پرینت می گیرم و میدم دستشون
پول هم میگیرم! (ارزون حساب میکنم)

حتی اینکه عکسا چه ریختی میشن هم خیلی زنده پیش چشمم اومد، حتی چهره ها
....
چرا من این رویا به ذهنم اومد؟

تنهای تنها!
میدونی
توهوای ابری شمال
افق باز
..

حالا اینو بذار کنار خواب دیشبم...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

اینجا بر تخته سنگ، پشت سرم نارنجزار
رو در رو دریا مرا می خواند
سرگردان نگاه می کنم
می آیم، می روم
آنگاه درمیابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست

...


از شعر آهنگ خواب در بیداری فرهاد


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
باران غروب
 

غروب بارانی هر قدر بخواهد دلگیر باشد اما باز شادی بی دلیلی با خودش دارد.
آن صدای چک و چک، به جای خود که در هر خیابان، زیر هر طاق و کنار هر پنجره ای طنین دیگری دارد.
آن رنگهای زنده که هیچ وقت دیگر به چشم نمی آیند و آن پرده آبی خاکستری رنگ که همه جا را می پوشاند و برگ و شاخه و میوه حمام می کند..

چتری در دست گودالهای آب را یک به یک میپری در کوچه پس کوچه ها، و چتر را گاهی پایین می آوری تا از پاشیدن آب پناه بگیری.
دست بردار هم نیستی تا از راهی میانبر زودتر به خانه برگردی، با آن یک لا پیراهن و کفش تابستانی.
خیابانهای آب کشیده و خالی.
مثل یک روز جمعه، خانه ها خاموش و کوچه ها انگار جوی های بزرگ آب روان.
چون نمی دانی آن یک روز کی می رسد، امروز را غنیمت بشمر و دیگر چشم از این آسمان سربی برندار!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

این هم سهم امروز من از موسیقی:

لینک

***

به من گفتی تا که دل دریا کن،  بند گیسو وا کن
سایه‌ها با رویا، بوی گل‌ها
که بوی گل، ناله مرغ شب تشنگی‌ها بر لب
پنجه‌ها در گیسو، عطر شب‌بو
بزن غلطی اطلسی‌ها را برگ افرا در باغ رویاها
بلبلی می‌خواند سایه‌ای می‌ماند، مست و تنها ...

نگاه تو، شکوه‌ی آه تو، هرم دستان تو
گرمی جان تو، با نفس‌ها
به من گفتی تا که دل دریا کن، بند گیسو وا کن
ابر باران‌زا شب، بوی دریا
به ساحل‌ها، موج بی‌تابی را
در قدم‌های پا، در وصال رویا
گردش ماهی‌ها، بوسه ماه ...


***

محمدابراهیم جعفری



 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
یک روز
 

اینجا نشسته ام. در گوشه خیابان، در گوشه ای از آشپزخانه.
بی پا، بی تن. نگاه می کنم. تنها نگاه می کنم. خط زندگی را. آدمها را. نگاههای غافل و گذر زمان را.
اینجا من ایستاده ام. بی پا و بی تن.
تنها نگاه میکنم. سرنوشت را می پایم.
زیبایی را می بینم. عشق را می یابم. از میان نگاههای غافل آدمها، جهانهای کوچک را می بینم.
از میان دروغها و از میان فراموشی، زمان کوتاه و عمر مختصر یک داستان کوچه بازاری و تکراری است.
من هم مثل بقیه نمی دانستم مایه چندانی برای آرزوهای بیشمار ندارم.
امروز اما چسبیده به کناره خیابان، قرار گرفته در گوشه آشپزخانه، بی پا و بی تن، تنها نگاه می کنم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
زمزمه
 

روزهای عجیبی است.
در سرم زمزمه ای است که نمیشود شنید. زمزمه ای که در رگهایم جاری شده است، گاهی قلبم را می فشارد و گاهی ترجمه می شود به شادی بی دلیل و ملایم، و همراه.
مثل شادی صدای یک پیانوی کهنه کوک سرحال.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()