آسمون ريسمون

 
 
 

و نگاه تو تنها نگاهی است که مرا به بند می کشد
و هیچ بهانه ای برای آزادی باقی نمی ماند.
این معمای عجیبی است چرا که این طلسم را حتی عکسهای تو نیز در خود دارند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

در آن لحظه های ناب پر از لطف، دلم میخواهد روی خدا را ببوسم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

و من ماندم و زمستان در حال پس نشینی.

من ماندم و خیابانهای غروب.

من ماندم با یک کتاب باز.

با هزار خیال روشن و فکر ناماندگار

سرپنجه ناسور و مشقهای نیمه تمام

 

دفتر بی پایان نت را همان بالا رها می کنم

روز دیگری به پایان رسیده است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()