آسمون ريسمون

 
تو در خانه ای
 

هر روز صبح آرام با خودم می گویم که تو در خانه مانده ای.
هرگاه حضورت را حس می کنم گرچه تو را نمی بینم با خودم می گویم که تو در  خانه ای.
حتی دری را که بگشایم و تو را پشت آن در ببینم، گرچه برایت راه باز می کنم اما به یاد می آورم که تو در خانه ای.
وقتی رودرروی تو می شوم با خود می گویم این تو نیستی، آخر تو در خانه مانده ای.
هر وقت مثل روزهای قدیم نگران و دلواپس تو می شوم
می بینم که هیچ دلواپسی ندارد، از آنجا که تو در خانه ای.

(و حتی میبینم یک گوشه ای از اتاقت نشسته ای و هزار بار بر شبهای تار من شانه می زنی)


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
شرط ادب
 

متن پایین را از وبلاگ بخاطر چشمهای زیبایش (لینک به مطلب) کپی کردم:


کوزه گر مرا در دستانش ورز می دهد

و نمی داند

که عصیان من از دستان اوست

بغض بغض

می چکد بر خاک

و تنم

گلو گلو در فوت او می رقصد

( نفس )

اینک من

... و دستان خدا که پینه بسته است

در تمامِ میهمانی‌ها
آویزِ گردن ِ من
کلیدِ خانه‌ی توست

حالا بگذریم

مرا جراتِ آمدن نیست و
تو را
جراتِ عوض‌کردنِ قفل

-------------------------------
نیم‌نگاهی رد و بدل شد
روشن بود و ساده
سلام و احوال‌پرسی
به اندازه‌یِ شرطِ ادب

او شکلِ خوشبخت‌ها
تو هم نمونه‌ی کاملِ یک فلک‌زده
ساده و روشن بود

راهتان را کشیدید رفتید
بی‌امیدِ دیداری
حتی به اندازه‌ی شرطِ ادب


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
بهار دلکش (2)
 

مگر می شود روزی بیاید و برود و آدم هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشد.
مگر اینکه آدم به خودش دروغ بگوید یا اینکه اصلا هیچ حرفی با خودش نزده باشد. آنهم روزها.
آنهم وقتی یک روز جمعه، سینه به سینه آفتاب، آرامش خیابانهای بلند را گز کرده باشی.

هیچ کس باور نمی کند که حرفی برای گفتن نداشته باشی. حتما سینه ات یک سوراخی چیزی دارد و هر داستانی و هر شوقی از همانجا کف خیابان می ریزد و هیچ کس نمی بیند تا صبح، که رفتگر محل جمعشان می کند.

خیابان را دیگر رها کن، بهار می گذرد.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
تگرگ
 

دیشب تگرگ سختی بارید.
تگرگ سخت فندقی!
تمام برگهای نورس قتل عام شدند.
و زمین بوی خونشان را گرفت.
صبح من از میان تل جنازه هاشان در گوشه گوشه پیاده رو به خیابان آمدم.
نزدیک بود با بویشان مست شوم.
اما هزار افسوس مانع شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
شب نیلوفری
 

استاد نگاهش دوخته شده بود به زمین. کلاس خاموش و آرام شده بود.
 یک آن به خودش آمد، شال روی موهایش را به روش همیشگی مرتب کرد ، نیم نگاه هوشیاری به من انداخت و گفت: بخون پسرم!
چند ثانیه ای طول کشید تا خودم را جمع و جور کردم..

باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم
با صدای خیس بارون...


شروع کرده بودم به خواندن.
التهاب و لرزش رفت کنار.
صدایم کمی که گرم شد جمعیت هم فراموش شد و غم و غربت هم به هوا رفت.

نمی دانم چرا اصلا روزی خواسته بودم که روی این ترانه تمرین کنم
و چرا دشواری اش را به جان خریده بودم.

هر چه ثانیه ها می گذشت حس می کردم انتظار و افسوس تمام آن روزها از ته صدایم پیداست.
حس می کردم تمام آنچه روزها پشت نقابم پنهان کرده بودم دارد بیرون می ریزد.
فقط گاهی نگاه استاد که به صورتم می افتاد می دانستم که می داند و در هر حال خواهد پرسید.
کم کم آخر ترانه بود و من خالی تر و خالی تر می شدم.
دیگر اصلا برایم مهم نبود که خوب و درست می خوانم یا نه.
فقط چند کلمه آخر مانده بود ..
ترانه گذشت و باز خاموشی آمد
من مانده بودم و حسی که از گذار ترانه ای بیدار شده بود و همینطور تا ابد بیدار میماند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
هر روز که چشمان خسته ات تو را به خانه می برند
 

روزها در اسارت دلتنگی و ناآرامی گذشته است.

نه دستان گرم بهار، در دستان بی تابت می ماند و نه نوازش برگهای نوجوان، قرار و آرام چشمان خسته ات می شود.

شاید دوباره شبی ابر تیره ای از میان آسمان گذر کند و شاید باز مهمان شوی برای چند قطره اشک که یادت بیاورد درخت هم گاهی با شکستن شاخه هایش بار شانه هایش را سبک می کند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
غریب آمدی و آشنا رفتی
 

غریب آمدی و آشنا رفتی
اما من که خوب می‌شناسَمَت ری‌را
من بارها …
تُرا بارها در انتهای رویایی غریب دیده بودم
تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خیابان
در انعکاسِ‌ رُخسارِ دختران ماه
در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ایستگاه و
سایه‌سارِ مه‌آلود آسمان …

چه احترام غریبی دارد این خواب، این خاطره، این هم دیده که دریا … ری‌را
تمامِ این سالها همیشه کسی از من سراغِ تُرا می‌گرفت
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو
گفتی بنویس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ دریاهای جنوب را من گریسته‌ام

راهِ دورِ تهران آیا
همیشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟
حوصله کن ری‌را
خواهیم رفت
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که می‌روی
همیشه این منم که می‌مانم …

 

شاعر: سید علی صالحی

---------------------------------

از اینجا کپی کردم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

حتی در کشمکش بی پایان دل دیوانه و عقل ملول، هیچ گریزی از خیال و آرزوهای محال نیست.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ٩ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

نبرد دل و عقل

نبرد بی پایان دل و عقل

نبرد بی پایان دل و عقل

.

.

.

نبرد بی پایان دل و عقل


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
بهار دلکش
 

صبح شنبه بعد از تعطیلات.
اتاق ساکت و خلوت است.
نور بیجان و آبی رنگ اتاق را گرفته.
نسیم خنک از پنجره می آید.
نور مانیتور از گوشه تاریک اتاق تنها نقطه بیدار این چهار دیواری است.
پرده ها را کنار نمیزنم، مهتابی ها را هم روشن نمی کنم.
بگذار در خواب بماند.
خیابانها هم هنوز در خوابند.
صدای گنجشکها هم خوابشان را آشفته نمی کند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

پنجره را باز می کنم.

بگذار تا باد سرد بی رحم بر من بوزد

ولی لحظه ای تماشای بارش باران را از دست نخواهم داد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()