آسمون ريسمون

 
چنان بیگانه ای ..
 

یک گوشه میز را خالی کرده ام که یک گلدان بگذارم.

گلدانی که مدتی است در خانه رشد می کند. فردا در یک کیسه میگذارم و میبرم.

شاید یک صفایی بگیرد و هر از چند گاهی که چشمم از روی مانیتور سر خورد، اگر جای مناسب دیگری برای فرود آمدن نگاهم نبود، در همین سبزی پناه بگیرد.

همیشه تا چند وقت پیش، محل کار برایم زندان بوده. هنوز هم از چهار و پنج که بگذرد همینطور میشود.

همینطور همه جوانی آدم خشک می شود. پشت همین دیوارها و در کنار همین دنیای خشک منطقی.

آدم یاد "امید و آرزوهای زهم بگسسته فردای دنیا" می افتد که، نمی بینی.. نمی بینی.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
پنجشنبه
 

مگر باز پنجشنبه‌ای باشد که آدم به حرف بیاید.

مگر باز دلتنگی و انتظاری در کار باشد.

گاهی حرفی برای گفتن نمی‌ماند اما آدم بد نیست به زحمت کلمه‌ای بگوید تا بعد اقلا خودش کشف کند مشکل نداشتن حرف نیست، مشکل نبود گوش شنوا است.

مشکل خفه شدن آرام آرام صدا در گلو است. بی هیچ اجباری. مشکل بی‌رفیقی است.

اینکه دور و برت پر آدم باشد اما آن رفیق رازدار بی‌قضاوت را کنارت نداشته باشی.

این


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
شب خورشید
 

چشمانم آزرده است. انگار به خورشید نگاه کرده ام.

اما شب، خورشید کجا بود.

دلم تپشش را مثل گاهی وقتها از دست داده است.
معلوم نیست چهره های نامشخص آدمهای نشسته در گوشه های تاریک پیاده رو مرا یاد چه چیزی می اندازد که مضطرب و کلافه ام میکند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
امروز
 

سکوت
تنها گاهی وقتها بعضی چیزها می خواهد رنگ پوچی بگیرد.
دلم می خواست زندگی همینجا مکثی می کرد.
دلم می خواست یک لحظه همه چیز از نو شروع می شد.
باز همان اتفاق همیشگی افتاد. همان تشنگی طبیعت در میانه روز و کار و میانه پشته وظایف مبهم و زندگی نامعلوم و غم احمقانه فردا.
طبیعت یعنی رود پاک جاری، پای در آب، سکوت با صدای پرنده، نم باران..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ٤ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()