آسمون ريسمون

 
 
 

تو مود نیستم
چیزی برای کفتن ندارم. اما اعتراف به همین نکته غیبت طولانی رو منتفی میکنه!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
یکشنبه
 

امروز شنبه است، یعنی هوای شنبه دارد.

هرطور که نگاه می کنم، تا حدی خوب در طول این زندگی پله های غیر آدمیزادگی را یک به یک طی کرده ام.

گمان کنم آدم عجیبی به نظر خیلی ها می آیم.

خیلی هم بد نیست. باعث می شود میل به انزوا پیدا کنم.

همین الان دلم می خواست خیلی توریستی در یکجور بازارچه شلوغ در یک جای سبز و گرم شمال قدم می زدم. تنهای تنهای تنها. در حالیکه فاصله ام تا دریا کمتر از یک کیلومتر بود.

هیچکس مرا نمی شناخت و هیچکس هم همراهم نبود. و هیچکس حضورم را نمی فهمید و جسمم را نمی دید.

آفتاب رنگ پاییز داشت. ذهن خالی بود.

لحظه ای که آدم خودش را دریابد و خود لحظه را، می شود از همان لحظه هایی که در ذهن می ماند. از خاطره محکمتر می شود.

یعنی که آن لحظه را زندگی کرده ای.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
بی خیال
 

گاهی آدم حال و روزش کمی بهتر می شود
اما غصه خودش را به آدم می رساند
حتی حسرت
حتی گاهی غصه غصه.

بی خیال!

واژه مطرودی است!

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
 
 

شاید خیابانها جای پرسه ارواح سرگردان شده باشد که مرگ ناگهانی شان را هنوز باور نکرده اند.
شاید حتی خاطره پر از رخوت سالها و خواب نوشین پس کوچه های ما هم تاب تحمل خیانت را نداشت.
هوای شهر بوی نفرین می دهد و آرامش را برای حفظ حیات حتی نمیشود در خون تزریق کرد.

نمی توانم مثل همیشه باشم، از خنکی تابستان بگویم، از آفتاب بگویم، یا از گذر نرم زندگی.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ٦ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()