آسمون ريسمون

 
روزها
 

بگذار تا دل تنگم را بنویسم.
زندگی می تواند خط پر امیدی باشد.
اگر ... بگذار چیزی بنویسم.
من که روزهاست در قفس خودساخته ام اسیرم
دلم پرواز می خواهد چون روزنه نوری دیده ام در یک گوشه تاریک قلبم که از من پرنده ای جوان می سازد که ذوق پرواز دارد.
نگذار تا باز دل به اسارت ببندم، روزها را یک به یک قربانی کنم.
نگذار این زمان کوتاه به رنج و اسارت بگذرد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
 
 

دلتنگی را گاهی هیچ چیز حل و فصل نمی کند.

روزها یک به یک قربانی می شوند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
 
 

میخواهم همینطور هی ننویسم. و این کار را برای اعتراض انجام دهم!

اعتراض به اینکه من دل و دماغ چیزی نوشتن را ندارم!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
پنجشنبه
 

تا اینکه بالاخره یک روز یک جور سرماخوردگی ناجور خانه نشینم می کند و اینطور به یک روز آرام در خانه می رسم!

امروز از صبح فکر میکردم که چقدر کسل کننده بوده از صبح تا غروب توی آن اتاق کار کردن.

و اگر دلخوشی نبود...

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
روز آخر هفته
 

امروز که آمدم سر کار تا چشمم به این چیزها (کامپیوتر، تلفن، کاغذهای یادداشت، ..) افتاد با خودم گفتم باز یک روز دیگر!

الان که اینرا مینویسم به خودم میگویم که هیچ چیز اصلا بد نیست اما من کم حوصله شده ام.

باز خوب است که فردا و پس فردا تعطیل است. باید یک کاری کرد. آدم دلش از همه جا بیخبری می خواهد. و یک کم "باشد تا ببینیم". و یک مقدار "این نیز بگذرد".

بله. همه چیز خوب است. همان اندازه که باید باشد. می شود آدم مچ آن "من" ناهشیار آشوبگر خودش را بگیرد. آنوقت ها که می خواهد زندگی را در ذهن ویرانه کند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
کوچه جمع و جور
 

همه این روزها همه آنچه که در ذهنم می گذرد
رفته رفته آرام کنار می رود.
همه چیز به چشم می آید.
هر گذری از این کوچه فرسوده.
و رفتگر زودرنج محله کارش را خوب می داند. هیچ چیز را بیخودی دور نمیریزد. وبرای هرچیز که دور میریزد، اول اجازه میگیرد.
گاهی باهم دعوایمان می شود و گاهی دست از کار می کشد و می رود. فقط برای اینکه قدر بودنش دانسته شود.
روزگاری کوچه ام را به او خواهم سپرد تا هرچه را ناجور میبیند جمع و جور کند. کوچه خلوت و تمیزی خواهم داشت.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()