آسمون ريسمون

 
 
 

واقعا عجیب است.
اینکه وقتی به سمتی قدمی برمی داری به سمتت قدم بر می دارد.
این شاید در مورد همه چیز درست باشد.
گاهی یک سوال که روزها و شاید سالها ذهن آدم را اسیر می کند تنها معطل یک قدم است.
یک کاری که بشود به آن گفت اقدام کردن. کاری کردن.
ممکن است خیلی راه باشد. اما هر قدم، خودش یک اثری دارد. با اینکه تا مقصد خیلی راه است.
و اگر هم در این مسیر برای کسی کاری بکنی، در این حد که آدرسی که میپرسد را جواب بدهی، باز خودش انگار یک اثری دارد.
انگار هموارتر شدن راه را میبینی.
اگر اینطور باشد، عجیب نیست؟


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
زمان
 

روزهای عجیبی است
باید با گذر زمان با ملایمت کنار بیایم
دوباره شنبه است.
از یک طرف می خواهم که بگذرد تا برسم به همه چیزهایی در آینده انتظارشان را می کشم.
از طرف دیگر نمی خواهم چون این که می گذرد عمر است.
پس بگذار زمان آنطور که خودش دلش می خواهد و صلاح می داند بگذرد. حالا که قرار است به هرحال بگذرد.
با کندی و تندی دلخواه خودش.
بگذار، شاید اینطور، لحظه ها را بهتر بفهمم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
یک وقتهایی
 

یک وقتهایی آدم دلش مرخصی میخواهد. گاهی آدم دلش یک رود پر آب تمیز میخواهد.

آدم دلش می خواهد همه آنچه میکارد ناگهان سبز و بزرگ شود، بدون آفت و زردی.

گاهی آدم گوشش آن آهنگ ونجلیس را می خواهد که یک وقتی اخبار تلویزیون میگذاشت.

تنها همین آخری بود که میشد دانلودش کرد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سکوت
 

ساده نیست که آدم بفهمد چه چیزهایی را هدر میدهد.
از وجود خودش، از زمان، از اشتیاق.
ساده نیست که آدم بفهمد دارد دست و پای دایم می زند.
یک دقیقه سکوت، نعمتی است که دست یافتنی تر از آن است که به ذهن می آید.
و این "یک دقیقه" هم خودش نشانه ناامیدی و بدبینی است وگرنه میشود در سکوت زیست. در سکوت زیستن در میان همین همهمه آهن. و در میان همین تشویش شهر.
سکوت یک چیز درونی است. نمی شود آن بیرون را به سکوت وادار کرد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
کنون ابر و ملال انگیز
 

حالا شانزدهم اردیبهشت و تگرگهای واقعا درشت و حیرت انگیز.

من تنها وصفش را بعدها از تو شنیدم. خودم زیر سقفی بودم. یک جایی حوالی سلمک، رضوی و جوادخانی.

خلاصه، بهار انگار میخواهد روسفید تر از زمستان از کار درآید.

این هیچ ملال انگیز هم نیست. این تنها آسمان ابری مردد بهار است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
حافظ
 

چنین که صومعه آلوده شد به خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست

 

این بیت همش تو سرمه.

هفته پیش با یک آواز شنیدمش.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
آسمان روشن و آبی
 

خیلی وقت بود یادم نبود تنهایی اصلی چه طعمی دارد.

حالا امشب باز یادم آمد.

اما گویا تو آنجایی که برگهای داستان تنهایی را بر باد می دهی. یکسره. گرچه فراموشی خودش ابر سیاهی است. اما گهگاهی شعاعی از نور... به هر حال.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سلام ما را
 

اینطورها هم نیست که تو فکر میکنی.

اینها همه احمقانه است. همه آنچه تو را می ترساند از یک طرف، خود ترس از یک طرف.

چو تخته پاره بر موج؟ رها رها رها..؟

باز هم شکر که اگر همه رفتند تو می مانی.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سلام
 

و این درست

این هم یک حقیقت است

که همه اگر نبودند تو هستی.

دلم می خواهد خیلی چیزها را دوباره از ابتدا شروع کنم. حتی آنها که دوباره شروع کردنی نیستند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
روزها
 

امروز از آن روزهایی آفتابی روشن بی خیال است.
و روزهای ابری بی باران از رو رفته اند.
امروز من یاد دوران دانشگاه افتادم. روزهای پشت هم اندازی و بی خیالی توام با اضطرابی خفیف اما همراه.
مثل روزهای مدرسه که میشد بر حسب اتفاق، گاهی وسط یا اول روز، خودت را وسط خیابانهای اطراف ببینی و خلوتی نزدیک ظهر محله را تجربه کنی. مثل روزهای امتحان آخر سال.
سری به کتابفروشی بزنی و یک نوار جدید بخری مثل "برف" فرهاد مثلا.
و یا حتی "مثل هیچکس" مریم حیدرزاده!

و به همین هیجان و هیجان این آفتاب تازه بهار و رنگ سبز جوان، دلخوش باشی و بدانی که روزگار، روزگاری است که فعلا کسی با تو کاری ندارد!

عجب چشمان خماری داشتیم آن روزها!


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()