آسمون ريسمون

 
بهار
 

دلم در تمامی  نمی شود نمی شود ها می گردد
دلم در تمام روزهایی که گذشته است تک تک ساقه های سبز و جوان را می جوید
هیچ اثری هم از علفهای هرز نمی یابد
انگار بعد از اتفاق افتادن همه چیز، یکبار همه علفها هرس شده  و حالا چیزی مانده که قشنگتراز رویاست
می دانم که دروغ است اما دروغ بودنش را گاهی حتی به یاد نمی آورم.


دلم خنده سرخ باغچه را می خواهد
دلم آفتاب پاک سوزان می خواهد
دلم در یک روز زیبای بهار زیارت کوچه های خلوت  و سبز.


یک سبد نوازش و یک بغل گل، بهارم را جاودانه می کند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
 
 

سلام غریب آسمان را در یک روز گرم بشنو.
هیچکس گمان نمی کند که همه چیز اینطور ساده باشد.
روزی که پدر کهنسال خوش قامت سرخرو مرا همچون کودکی در آغوش بنوازد
آماده عبور از فاصله خواهم بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
امروز
 

کنار پنجره پر از صدای گنجشک است و کمی آنسوتر صدای عربده بوق و ناله آهن.
کنار پنجره ما بهار است یک جایی در دامنه ملایم کوهی انگار و کمی آنطرفتر تابستان داغ یک گورستان ماشین.
هوا پر از صدای باران است اما ریشه ام خشکیده از حُرم تابستان.

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
ابر و آفتاب
 

چیزی شبیه زیبایی آفتاب هوای ابری نیست.
مثل حالا طوری که آفتاب با زحمت از ابر می گذرد
آفتابی که چشم را جور دیگری می زند
مثل آسمان مردد صبح در روزهای اول سال بین بارش و تابیدن.
رویا زیر همین آفتاب خودش را کش می دهد و نیمخیز می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
 

هیچ وصف حالی نمی توانم بنویسم.

یک آهنگی بود به اسم La Petite De La Mer که من ترجمه این اسم را اصلا نمی دانم.
یک زمانی به عنوان پیش درآمد اخبار هر روز تکه هایی از این آهنگ (بسته به اینکه چقدر تاخیر در شروع برنامه پیش می آمد) از تلویزیون به اجبار می شنیدم و می گذشتم و نمی فهمیدم شعور مثبت این آهنگ چقدر مجذوب کننده است.

اما حالا پای ثابت لیست آهنگهاست..
دوست داشتم با این آهنگ با دستان باز زیر اولین بارش برف سال می ایستادم صورتم را رو با آسمان می گرفتم و شاید حتی چرخ آرامی می زدم.
شاید که کودک اگر بودم با دهانی باز و محو تماشای آسمان.

هوا ابر است اما بارانی در کار نیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
بنفشه
 

در روزهای آخر اسفند،
کوچ بنفشه های مهاجر،
زیباست.


در نیمروز روشن اسفند،
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
- میهن سیّارشان -
در جعبه های کوچک چوبی،
در گوشه ی خیابان، می آورند:
جوی هزار زمزمه در من،
می جوشد:
ای کاش...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست.
در روشنای باران، در آفتاب پاک.
اسفند 1345

کوچ بنفشه ها از محمد رضا شفیعی کدکنی

-------------------------

این شعر، اسفند هر سال با صدای فرهاد، با آن حالت زمزمه وار در ذهنم تکرار می شود.

با همه آن تغییراتی که در متن شعر داده بود.

خدا کند با آسودگی سفرش را طی کند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
جمعه
 

حیف از یک بعد از ظهر دلگیر جمعه که آدم هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشد.

گرچه دیگر غروب جمعه دیگر آنطور مثل قدیمتر، مثل زمان مدرسه دلگیر نیست.

یا شاید هم جمعه مثل هر روز دیگر شده یا هر روز مثل روز تعطیل است!

 

 ---------------------

 

دیروز بعد مدتها یک آهنگ قدیمی دانلود کردم با صدای ناهید به اسم خزون و سکوت پنجشنبه و جمعه رو شکستم.  لینک


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سکوت باید
 

من بوی زهر را از دهان تو حس میکنم آنوقت که حرف می زنی.
و خوب می دانم کلام مودبانه ات چه باطن تلخی دارد.
من خوب می دانم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
از پیش نویس ها
 

پیرمردی در اورکت سبز ایستاده کنار روزنامه فروشی، نایلون پاکت سیگار بهمن را جدا میکند و به باد سرد میسپاردش، چون پر پرنده ای.
آسایش و غفلت کودکی بیدار میشود.
با همه شگفت زدگی مدام یک کودک و کنجکاوی پیگیر و ملال آورش.
روزگار مدرسه. دنیای کوچک پر هیاهو.
من حالا هم سن و سال ناظم یا دست کم یک معلم جوان مدرسه به حماقتهای خودم و ژستهای ناظم و مدیر و معلم میخندم.
به همه آن روزگار ساده و کوتاه و دلگیر میخندم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
یک روز تازه
 

با این قایق پوسیده راه به جایی نمی برم.
ولی حالا که می خواهم که از دریا بگذرم.
شاید اگر رازی به من بگویی پرهایم گشوده شود
آزاد و رها از موج بگذرم
شاید اگر زمزمه ای کنی در گوشم
و اگر نشانم دهی آنچه که ندیده ام و نمی دانم
شاید همه بندها یا چندتایی از آن گشوده شود
شاید که یک روز اتفاق بیفتد
و بدانم


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
 
 

یک قدم به چپ یک قدم به راست
دیگر در میانه ماندگاری نداریم


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
کوچه ها
 

قدم زدن های طولانی گاهی خوب حال آدم را جا می آورد.
مخصوصا وقتی نوشتن را و آواز خواندن را بیشتر از گذشته از یاد برده باشی.

(یک وقتی راه می رفتم و آوازی زمزمه می کردم. گاهی روی تکه کاغذی چند جمله ای می نوشتم.
نوشتن در میانه راه را دوست داشتم.)
قدم زدن کار لذت بخشی است که از یاد آدم نمی رود حتی در بی حوصله ترین روزها، جمعه ها ، صبحهای قبل کار و یا شبهای در راه خانه.
و تنها همین باعث می شود تا تابستان کش آمده را تحمل کنی و به روی خودت هم نیاوری.
نمی توانم هیچکدام از کوچه خیابانهایی که در آنها قدمی زده ام را از یاد ببرم.
همه آن کوچه فرعی ها و پس کوچه ها با همه بناهای عجیب محله ای قدیمی.
هرچه از تابستان عشق و پاییز نوجوانی بود و هرچه از زمستان شعف و دلهره و بهار بی خیالی بود به همین کوچه پس کوچه ها دوخته شد.
چون همیشه کوچه ها رنگ می گرفتند از رنگی که من گرفته بودم.
کوچه ها همیشه با من خندیده اند.

کوچه ها تنها دوستانی هستند که هر وقت بخواهم پیدایشان می کنم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()