آسمون ريسمون

 
سیرترشی
 

باز امروز صبح لباس تابستانی ام را بیرون کشیدم بعد از حدود ده دقیقه فکر کردن که چه بپوشم که در طول روز عرق نریزم.
بالاخره پذیرفتم که تابستان امسال ما را همچنان بدرقه میکند تا حالا که دیماه است و شاید بیاید تا بهمن.
زمان می گذرد و خاطره ها همه کم کم شیرین می شود مثل جا افتادن و سن و سالدار شدن سیرترشی! سرکه کم کم دست از خشونت میکشد و سیر نرم و تیره و خوشمزه میشود..
بگذریم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
تا نیمه های آذر
 

بیحوصلگی وحشتناک سر کار چیز عجیبی شده.
نمیدونم چاره کارم یک مرخصی اساسیه یا اینکه اینهم یک درس دیگه هست که نشونم بده واسه چی اصلا کار می کنم. البته جز مساله مهم و حیاتی پول.
باید بگم بیحوصلگی عجیب سر کار چیز وحشتناکی شده. این درست تره.
حالا بعد یک عمر که اومدم پای درخت خشکیده وبلاگم یک کمی آب بریزم باید این حرفا پیش بیاد.
خوب اقلا حالا میتونم یک کمی تمرین کنم تا یادم بیاد چیز نوشتنم رو.

تو این مدت یکبار دیگه هم اومدم یه چیزی بنویسم که تو همون پیشنویس موند که موند.

چهار ماهی شده خلاصه.

احساس میکنم لهجه ام عوض شده! انگار مدتها یه جای دیگه بودم!

پنج شنبه ها هم یک رنگ دیگه ای داره. گرچه همون پیزی فراخی های خودشو داره. پنج شنبه های سر کار.

حالا ببینیم چطور میشه.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()