آسمون ريسمون

 
بهار
 

آره. حق با تو بود.

من وقتی حالم بهتر میشه بیشتر یادم میره بنویسم، چه برسه به الان که حالم خوبه.

همیشه هم میخوام بیشتر وقت خوشحالیم بنویسم. اما میبینی که الان هیچ چیز ندارم که بگم.

ته چشمام رو که ببینی آرزوی همیشگی بودن بهاره.

ته دلم اما می دونم همه چیز مثل یه فواره است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
همین رفتن
 

اگر

"ساحل بهانه ای است" *

و اگر

"رفتن رسیدن است" *

اگر

"بی درد و بی غم است چیدن رسیده را" *

و اگر

"خامیم و درد ما از کال چیدن است" *

پس بگذار تا در این جاده که می رویم با همین درشکه تق و لق

اینجور فرض کنیم که زندگی همین است. همین جاده فرسوده پیر و همین درشکه.

همین تشنگی را با آب شور گرم جواب دادن.

همین رفتن.

و رهایی از بیم نرسیدن. یا دیر رسیدن.

 

______________________________

* قیصر امین پور


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
برف
 

بیست و پنجم فروردین و برف؟

جالب بود که کاملا برای چند ساعتی زمستان را تداعی کرد.

امسال شاید از آن سالهای عجیب باشد. شاید چند وقت دیگر قورباغه ها ابوعطا بخوانند.

***

دلم میخواست یک صبح میرفتم یک جای بلند دور. یک وقتی و یک جایی که طلوع آفتاب را بشود دید. دلم میخواست در دوازده مرحله به خورشید سلام کنم.

دلم میخواست کودک میشدم و خودم را از کودکی بزرگ میکردم.

دلم میخواست میرفتم. به پشت کوهها و به همه آنها که از پشت کوه می آیند پوزخند کمرنگی می زدم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
 
 

این پست رو تو وبلاگ آقای اولد فشن دوست دارم:

آخرین قطار شب - صد و چهل‌ویک


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
تن آینـــه ام زیـر آوار غبـــــاره
 

باز احساس می کنم خانه ام ویران است.

و هیچ راهی ندارم جز انتظار کشیدن.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
چای سرد
 

چای روی میزم ولرم شده است. جرعه ای مینوشم و به یاد می آورم این چای کمرنگ را به چه بهانه ای ریخته بودم.
روزهای من پر از این چایهای سرد شده است.
من چای را که می آورم روی میز، رهایش میکنم روبروی مونیتور و فراموش میشود و هربار که یادش بیفتم و از آن جرعه ای بنوشم میتوانم از دمایش بفهمم که چقدر از فرصت پیشین گذشته است.
حالا متعجبم که چایم دیر سرد شده. میدانم پنجشنبه است اما زمان چرا اینقدر دیر میگذرد؟
روزهایی بود که من هیچ دیگر سراغ سماور نمیرفتم. اما آن روزها باز هم گذشته است.
این روزها من باز چای خور شده ام. چای خور با اکراه. مدام در انتظار فرصتی دیگر برای شستن لیوان جرم گرفته و باز ریختن چای دیگر.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
گویی هیچکس
 

گویا مارک توین گفته:

برقص آنچنانکه گویی کسی نمیبیند

عشق بورز طوری که گویی هرگز آسیب ندیده ای

آواز بخوان که گویی هیچکس نمیشنود

زندگی کن آنچنان که انگار بهشت روی زمین است

 

به نظرم یک جمله کم دارد:

بنویس طوری که گویی هیچکس نمیخواند!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سر هر جمله دلش میخواد یه اما بذاره
 

هرکار میکنم تلخی به این نوشته ها راه پیدا نکنه نمیشه.

مثل پست قبل، مثل پست قبلش، مثل ...

یاد

چی میشه غصه ما رو یه تنها بذاره؟

چی میشه این قافله مارو تو خواب جا بذاره؟

...

می افتم که محمد نوری می خواند و شعرش نمیدونم از کیه* ولی صداش عجب حس خوبی داره پیرمرد.

من میخوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

...

و گفتم حس خوب و یاد تقدیر شادمهر عقیلی افتادم و اینکه بعد از مدتها این تنها کار این آدم بود که من تونستم بشنوم و هر بار که شنیدم بغض کردم ...

نشد! نذار تلخی باز به این نوشته ها راه پیدا کنه پسرجون!

 

________________________________

*احتمالا از حسین منزوی بخاطر این لینک


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
زندگی
 

تا کجا را نمیدانم

تا کی را نمیدانم

همه عمر در سفر خلاصه می شود

زندگی با دادن و پس گرفتنهای پیاپی اش، با همه آنچه از پیش بینی اش ناتوانی، آزمونهای سختی را رقم میزند.

تو روی امواج در زورق کوچکت ادامه میدهی یا غرق می شوی و پایین میروی.

اما از من اگر بپرسی میگویم روز خوشی است آخرین روز سفر.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
ای مثل من در خود اسیر
 

هر صدایی سکوت است و کوچه ها بن بست.

هیچ نشانی از آینده نیست و فال هم ممنوع است. حتی چینی، چه برسد به قهوه.

و شاید حتی عشق صدای فاصله ها نیست ١

روزگار آنقدر ها تلخ نیست و تلخکامی از ماست و بر ماست.

روزگار، غریب نیست نازنین. ٢

بیا و در آینه ای که از شرم بر آن چین افتاده، لحظه ای ما را ببین. از شرم آن صد چهره ها.. ٣

 

_____________________________

١.کمی استفاده از کلمات شعر سهراب - ٢.کمی استفاده از کلمات شعر شاملو - ٣.کمی استفاده از کلمات ترانه نازنین که داریوش خواند


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
فردا
 

روزها گذشته است. من هر روز به فکر فردا بوده ام. که فردا شاید ببینمت و ببینم که چشمانت با من چه می گویند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
به علت مسافرت..
 

خلاصه بنا شده که از دوم فروردین تا کمتر از یکهفته، افسار در دست دوستان همدل، به دشت و کوه و دریا بروم. همان حوالی که اصطلاحا به آن "شمال" می گویند. یا هر کجا که به نوعی شمال باشد یا حوالی شمال! یک جور ایرانگردی فقط در نیمکره شمالی ایران!!
این پست هم فقط برای جلب دعای خیر رهگذران بود از آنجا که احتمالا در این سفر بسیار نیازمند آنم!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()