آسمون ريسمون

 
صبح امید
 

روز هجران و غم فرقت یار آخر شد

                                                    زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود

                                                                 عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که باقبال کله گوشه گل

                                                           نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب

                                                           گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل

                                                          همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز

                                                            قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد

                                                       که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ارچه نیاورد کسی حافظ را

                                                  شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
حیران
 

تلاش میکنم تا حقیقت را در میان همه دروغها بیابم

و نمیدانم که آنگاه که چشم باز کنم چشمانت را باز خواهم دید.

در اسارت آن چیزها که آموخته ایم باور داشته باشیم

وقتی نفس بار سنگینی است که به اجبار میکشیم

و اطمینان را یاد گرفته ایم که هرگز .. هرگز نداشته باشیم

تو، در میان این همه، انگار میدرخشی!

در دنیایی که در آن عشق، شکستن است و وداع،

تمام آنچه میماند تویی!

وقتی من شکسته و خونریزم،

تو مرا بیرون میکشی..

و به نحوی انگار وقتی در کنار توام، این بودن تمام چیزی است که برای رهایی از زندگی ام و ترسهایم میخواهم

 

از آنچه میکنی حیرانم گرچه از دستم هیچ بر نمی آید که کمکی باشد در شفای دردی و یا در اندیشه راستینی.

تو برای کاینات یک پرسشی، و حیرتی برای تمام جهان!

و به نحوی انگار وقتی در کنار توام از آتش در امانم!

 

از Wonder که Megan Mccauley خواند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
مولانا
 

..

روز رفت و قصه ام کوته نشد            ای شب و روز از حدیثش شرمسار

شاه شمس الدین تبریزی مرا          مست می دارد خمار اندر خمار


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
من خَمُشم خسته گلو ..
 

روزها میگذرد و من چیزی برای گفتن ندارم.

ذهنم درگیر حل مساله ای است همینطور در حال درجا زدن.

هیچ چیز ندارم برای گفتن. دست و دلم به گفتن نمیرود.

باید رفت سفر. همین عید. فکرم باز شود.

از فکر کردن هایم خسته شده ام. باید خاموشش کنم.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
به نام خانه تکانی
 

حکایت عجیبی دارد این روزهای آخر سال.
انگار وارد یک قیف شدی که نوک قیف آخرین روز کاری است.
همینجور لاغرتر و خلوت تر و بی بخار تر و ..
و همینجور که نوک قیف را میبینی اشعه یک استرس کوچک به تو میرسد کم کم.
و آن سال جدید است و دغدغه های کوچک و بزرگش.
هرچه سعی میکنی خود را از قید و مرز سال تقویمی جدا و رها بدانی انگار نمی شود.
بخشی از این استرس و ماجرا مربوط به پدیده ای است در حسابداری به نام بستن سال مالی!
وادامه ماجرا هم مربوط می شود به متولد شدن سند افتتاحیه سال جدید!
من حسابدار نیستم اما .. هر طور که نگاه میکنم بی ربط به ماجرای حسابداری نبودم و نیستم.
بماند.
یک داستان هم مربوط است به تازه شدن برخی مسایل کاری. من این وقتها همیشه به این فکر میکنم که آیا یک سال دیگر قرار است سر همین کار بمانم یا نه. البته خیلی دیر به این موضوع فکر میکنم بخاطر اینکه اصولا مایل به اسباب کشی نیستم. اما خب، فکر است. شاید از ارزیابی "آنچه گذشت" به این فکر می رسم.
تا اینجا که همه اش شد کار.
ترشیده بازی در مرامم نیست. پس مهم نیست به قدر یکسال دیگر آدم بزرگتر شده باشم. به قول معروف، خیالی نیست!
میماند سردرد همیشگی این ایام که خصوصا با پیش آمدن بحث خانه تکانی به کابوس تبدیل می شود. نه اینکه خود خانه تکانی مطرح باشد(که هست). اصل مطلب چیزهایی است که با خانه تکانی، اصلا با اسم خانه تکانی وسط می آید. مثل کارهای نکرده تلمبار شده، نقشه های نافرجام، امیدهای برباد، کتابهای نخوانده و سردرگمیهایی زندگی. هزار کاغذ و ایده پراکنده.
کلا هدفهایی که هرگز نوک تیری از کمان تو لمسشان نکرده.
اغلب خواب و خیال البته.
انسان بی دغدغه می شکفد. انسان با دغدغه اول باید حساب دغدغه هایش را برسد.
برای همین کم کم شروع به دور ریختن کرده ام. هر بار که مجبور می شوم خانه تکانی کنم (حتی اگر وسط سال باشد به خاطر پیدا کردن گمشده ای) این دور ریختن را اجرا می کنم. اینجور کمی دلم هم خنک می شود.
گاهی برای اینکه کارم آسان شود تصور می کنم قرار است بار سفر ببندم و بروم برای همیشه ..
حواست هست که حرفم فقط مربوط به خانه تکانی آخر سال نبود؟ 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
بازی وبلاگی
 

خب بذار ببینم. پیرو بازی وبلاگی لیلا صاحب عاقلانه، من میخوام به یک سوال جواب بدم.

اینکه جذاب ترین کتابی که دوست دارید بخوانید راجع به چیست ؟

و اما جواب..

____________________________________________________

دلم کتابی را میخواهد که در آن خدا حرف زده باشد. روشن و واضح. بی تمثیل و داستان و استعاره و رمز.

از خودش گفته باشد. که چه شد زحمت ساخت آدم را به خودش داد. چه نتیجه ای میخواست بگیرد. بی شک این از سر بیکاری یا حال گیری بعضی ها نبوده.

حتما داستان دیگری در کار بوده. و ضمنا معمایی طرح کرده و ما را در بطن آن معما رها کرده و برای حل معما جوایز خاصی هم تدارک دیده. خلاصه نخواسته دستش را آسان رو کرده باشد.

دلم میخواهد اینها را در آن کتاب جواب داده باشد.

و خوب است پیشگفتار را داده باشد ابلیس بنویسد. حسن این کار این است که آن موقع آن بیچاره احتمالا سر از بعضی اصطلاحات کتاب که خدا و آدم میفهمند در نمی آورد و ناچار کم می آورد و کم آوردنش نمود خنده داری در متن پیشگفتار خواهد داشت. و این نمود خنده دار باعث می شود وقت خواندن کتاب به خاطر همان پیشگفتار مدام حس می کنی باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد و یک جای کار جور در نمی آید. و این خودش باعث می شود گیجی آدمیزاد پایان نگیرد و ..

____________________________________

حدودا این بود جواب من.

اما احتمالا از دیشب این پست کاملا نصفه و نیمه نمایش داده شده. دلیلش این بوده که مطلب در حالت پیشنویس قرار داشت و من نمیدونم چرا اصلا نمایش پیدا کرد!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
زمستان است!
 

همینطور مدام پنجره ها باز و به بخاری زیاد نیاز چندانی نبود و نیست و به خاطر همین گاز هم امسال کم و کسر نیامد

حتی نیاز به کفش زمستانی و چتر و اینها هم نبود.

زمستانی باورنکردنی بود.

خلاصه ظاهرا که انگار نطفه زمستان خوب منعقد نشد.

چند وقتی است حتی صدای بال زدن و جیک جیک و بق بقو از آن بیرون پنجره خوب مشخص می کند درست و حسابی بهار شده.

همه اینها را گفتم که بگویم اگر چه من شخصا حالم از اینجور زمستان شدن گرفته شد اما شاید برای خیلی ها هم اینجور نبوده.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
زیر باران
 

"زیر باران باید رفت"

زیر باران باید فرهاد را با صدای بلند خواند و اگر صدایت خوب گرم شد فروغی را.

زیر باران باید عید گرفت

زیر باران باید شوق داشت

باید عکس گرفت

راههای طولانی پیاده باید رفت

زیر باران (اگر امکانش بود) باید بوسید رخ یار را !!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
کابوس
 

تمام زهرهایی که ناگهان در خون لحظه ها تزریق می شود.

همانها که معلوم نیست از چه ناکجایی سرازیر می شود و ذهن را یکسر مسموم میکند.

همان دردها که درمان ندارد. زهرخند شیطانی کوچک.

خوشترین لحظه ها و رویاهایت را در آنی به سیاهی بدل می کند. سیاهی خیانت خوشبختی. که میدانی دروغی بیش نیست.

اما تلخ و ناتوانت میکند.

انگار همه چیز بر علیه تو است در این جهان مگر شاید وقتی افسون دیگری تو را بیرون برد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
گذر عمر ببین
 

در همین زمان، توی همین سن و سال (که تا چشم میگذاری دیگر همان عدد نیست که حفظ کرده بودی و باید عدد تازه ای جایگزینش کنی و راستش اهمیتش را هم کم کم دارد از دست می دهد) گاهی فکر میکنم حالا زندگی را چقدر می شناسم. هر چه می گذرد بیشتر می فهمم که اینکه چطور زندگی را ببینی همه چیز را رقم می زند. و سوال اصلی این میان این است که آنچه تو میبینی چقدر به حقیقت نزدیک است.

وقتی به آنها که زودتر به این دنیا آمده اند نگاه میکنم دلم میخواهد بپرسم که حالا به چه نتیجه ای رسیده اند. وقتی سن مرا می گذراندند به چه نتیجه ای رسیده بودند.

گاهی عمر، مساله میشود. گاهی مساله، نامشخص بودن وقت رفتن است.

ولی در واقع راستش را بخواهی گاهی هم قصه خیلی کوتاه تر از این حرفهاست. مساله، بیشتر وقتها خود منم!

 

بگذریم.

خدا پدر روزهای تعطیل را بیامرزد. هر روز که باشد، روز قبلش همیشه مثل پنجشنبه است. روزهای تعطیل مهم نیست کجا باشی حسهایش با روز عادی کلی فرق می کند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()