آسمون ريسمون

 
کوچ بنفشه ها
 

صبح باران می بارد و یک روز خیابان به سنگینی ترافیک محکوم می شود.

باز جای شکر دارد که بارانی باریده. و البته حس آشنای همیشگی اسفند ماه. انقباض آدمها و ماشینها و مغازه ها از یک طرف و ازطرف دیگر آسودگی طبیعت که آماده می شود که بشکفد و کم کم بهار زیبا و تعطیلات و رهایی خیابان را بشارت می دهد.

حالا دیگر می شود روزشماری هم کرد. شکر خدا پیک شادی هم نداریم که پیش پیش حالمان را بگیرد.

اقلا می دانیم قرار است چند روزی روزمرگیهایمان به هم بریزد و شاید حتی چند روزی دست از سر خدا هم برداشتیم، که میداند شاید مهمانیها را هم پیچاندیم و رفتیم یک گوشه دنجی پیدا کردیم.

شاید کم کم یاد گرفتیم با زندگی مثل یک خانم، محترمانه رفتار کنیم.

از همین حالا کم کم میشود کودکانه فرهاد را به گوش بگذاریم و کمی دیرتر در روزهای آخر اسفند کوچ بنفشه هایش را. 

فعلا باید با همینها زمستان را سر کنیم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
 

میبینی؟

اینهمه انتظار اصلا معلوم نیست برای چه

بیا حرف بزنیم

حرفهای دلمان را

که نشد هنوز که بگوییم

و هیچکس نمیداند

هیچکس از گامهای لرزان ما خبری ندارد

و هیچکس نمیداند حسرت چه چیزهای کوچکی را میخوریم

دلمان میخواست فریاد بودیم

روزها و شبها خوابش را میبینیم

که فریادی هستیم در دل شب و در میانه روز

نشد نیما

نشد

برگی شده ایم و گریزی از باد نیست


 
ادامه مطلب...
نویسنده : نیما - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
مشق نانوشته
 

دوباره فکر کردن به همه چیز.

گاهی شاید همه چیز دست به دست هم میدهد تا چیزی فهمیده شود.

و گاهی بهایی میطلبد که به تلخی پرداخته میشود تا اینکه چیزی فهمیده شود.

یک خواب عمیق و طولانی که به هم خوردنش به شلیک توپ نیاز دارد.

همه اینها پیش میاید تا کم کم خواب آدم سبک و سبکتر شود. مثل خواب پیرمردها.

مثل نگهبان شب که خواب و بیداری را از میان هم تجربه میکند.

برای به سلامت رفتن از میان طوفان به مقداری هوشیاری نیاز است.

و این توجه به واقعیت زندگی است.

و به دست گرفتن مسئولیت زندگی اگر بپذیری که اختیار تو در زندگیت یک تعارف احمقانه نبوده در حد اختیار یک عروسک نمایش.

و اینطور است که میفهمی آدم بهتر است شخصا خودش به زندگیش گند زده باشد اگر به آنجا برسد. یعنی اینطور سربلندتر و پرافتخارتر است. یا حتی میفهمی که این گند زدن باز میتواند تعبیر دیگران باشد. تو فقط راه خودت را رفته ای.

در بدترین حالت اینکه شاید سر و سنگ را برای هم ساخته باشند اما با این حال مشق نانوشته هم ماجرایش معلوم است.


 
ادامه مطلب...
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
آسمان جنگل
 

حالا درست من همانجا نشسته ام. طبقه دوم. آسمان هنوز ابری است. دیشب یک دل سیر باران آمد. دستم به کاری نمی رود. مثل همه این روزها.

ولی حالا خبری از هیچ کدام نیست. نه باران و نه برف.

تنها وعده ای از هردوی اینها، با دانه هایی سفید که باد از دوردستها می آورد و هنوز به زمین نرسیده محوشان می کند. تنها، وعده ای.

 

هنوز اثر دود چوب خیس خورده جنگلی را روی گلویم حس می کنم. روی چشمهایم. روی لباسم.

و یاد فرش برگهای قهوه ای خشک و کوچک با نیمکت های سیمانی خزه بسته و درختهای بلند، خاک تیره و سگهای ولگرد گرسنه هنوز توی ذهنم هست.

و یک جمع دوستانه که کم کم میشود قدیمی خطابش کرد. در کنار یک چادر و در حال تدارک نهار. انفجار گاه و بیگاه خنده که تا مرز دل درد گرفتن ادامه پیدا میکرد.

دردها پنهانند. پشت همان خنده ها. گذر زندگی دردهایی می آفریند و دلخوشیهایی.  دلخوشیها از دردها بیشتر خودش را نشان میداد.

 

انتظار باریدن مثل انتظار مستجاب شدن یک دعاست، همانطور نگاه آدم را به آسمان میکشد.

گرچه به تو گفته اند که اینطور نیست که خدا فقط آن بالا باشد ولی گاهی تنها پناه آدم همین است که آن بالا را نگاه کند..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
 
 

به نظر من هیچوقت دیر نیست گرچه که چندان هم زود نباشه.

تنهایی بد نیست. تنها نبودن همه چیز نیست.

دیر نیست اما مگر اینکه شاید ٨٠ سالت باشه.

اشتباه رو میشه درست کرد یا حتی همه چیز رو از صفر شروع کرد. کاش با عمر حروم شده هم میشد اینکارو کرد.

میشه همه چیز رو رها کرد. هر چیز مزخرفی که برات هست. فقط کافیه به ترست غلبه کنی.

انتخاب خودمونه. نیست؟


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
برف
 

ناچار آمدم طبقه دوم ساختمان محل کارم. برای یک سرگرمی کاری تازه و موقتی.

یک سالن خلوت که سکوتش گاهی با پچ پچ منشی ها از پارتیشن کناری آشفته می شود. یک پنجره آلومینیومی بزرگ دارد. و امروز برف می آید.

لحظه هایی که کامپیوترم دارد فکر میکند نگاهی به بیرون می اندازم. باریدن برف. صاف یا کج باریدن، ریز و درشت شدن، کم و زیاد شدنش را.

مدتها بود فکر میکردم در چنین هوایی دلم نمیگیرد. چون آسمان ابری با برف که همراه شود زیبا و شاد است. اما مشکل از هوا نیست که آدم دلش میگیرد.

یاد آلبوم برف فرهاد با شعر نیما یوشیج:

زردها بیهوده قرمز نشدند

قرمزی رنگ نینداخته بیهده بر دیوار

صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست

گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار

من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانه مهمانکش روزش تاریک...

 

همینطور دارم نگاه میکنم. کامپیوترم هنوز دارد فکر میکند. دانه های برف دیگر به سختی دیده می شوند.

زمزمه حسابدارها، صدای پاشنه کفش منشی ها، چرخ صندلی ها.

دلم به انتظار خو نمی کند.

بی قرارم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
جمعه
 

امروز با یک دوست، زیر ساختمان پاپیونی سینما، همان که کنار پارک ملت ساخته اند قرار داشتم تا بعد مدتها حرفهای تلمبار شده را درباره همه چیز از کار و بار و دغدغه های انسانهای مجرد و غیره بزنیم و بعد برویم پی کارمان.

محصول اینطور دیدارها حرفهای گسسته ای است که گهگاه سر از درددل کردنهایی در می آورد. محصول، کمی سردرد است. اینطور وقتها پی میبرم که تمایلم به حرفهای خیلی جدی کم میشود. و حالا میفهمم بهترین کار ساکت بودن است، گاهی حرف زدن. آن هم درباره یک چیز.

حالا که اول روز شنبه است، تازه از دیدن "بنجامین باتن" فارغ شده ام و هنوز تاثیرش را روی خودم مزه مزه میکنم. مدتی بود از فیلمی جدا لذت نبرده بودم. و این اضافه شد به لذت دیدن دوباره ماجرای "شاوشنک" که دیشب پیش آمد.

اینها به کنار. زندگی درگیری زیادی بین عقل و احساس برایم درست کرده و این دارد به اوج خودش میرسد.

اتفاقات نامریی زیادی دارد می افتد. چیزهایی تغییر می کند.

چیزهایی برمیگردد انگار به قبل. اما هنوز چیزی معلوم نیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
باید کاری صورت داد
 

انگار باید همه چیز را رها کنم تا کاری صورت داده باشم.

انگار باید بپذیرم که دنیا و آدمها و حتما مرگ، چه از دست دادن و چه بدست آوردن در زندگی، در کنترل من نیست.

انگار باید تمرین کنم که سعی در کنترل هیچ چیز جز خودم نداشته باشم.

باید رها کنم تا کاری کرده باشم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
 
 

با پیاده گز کردن سرمای خیابان موافقم!


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
شش روبان
 

اگر خنیاگری بودم

شش آواز برایت میخواندم که به تمام دنیا از عشقمان بگویم

اگر بازرگانی بودم

شش جواهر برایت می آوردم با شش رز به سرخی خون

اما من مردی ساده ام یک کشاورز عادی فقیر

پس این شش روبان برای بستن موهایت به پشت سر

زرد و قهوه ای، آبی چون آسمان، سرخ همرنگ خونم و سبز مثل چشمهایت

...

...

Six Ribbons - Jon English

بشنوید تا هست


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
گاهی مثل همین حالا
 

"

طفل پاورچین پاورچین دور شد  کم کم در کوچه سنجاقکها
بار خود را بستم
رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر

"
سهراب سپهری

 

پسر گاهی مثل همین حالا دلم میخواست میشد سرت را در آغوش بگیرم بلکه مرحمی باشم
وقتی زیبایی دلخواهت از زندگی دور شد
ناچار پی زیباییهای دیگر زندگی ات بگرد


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
روزها
 

دیروز سر کار، اخلاقم کمی سگ شده بود. البته سگی با قلاده درست. و خلاصه فقط پاچه یک نفر را گرفت که آن پاچه هم از قضا سخت به خارش افتاده بود.

تقصیر خودم بود. یک اشتباه ناگزیر صبح، تمام روزم را خراب کرد. و هیچ جور درست نشد. روز را میگویم که درست نشد. وگرنه اشتباه صبح و آن یک نفر به هر حال درست میشوند.

اما اگر حقیقت را بخواهی چیزهایی این وسط هست که بدجور خراب است. تقصیر کسی هم نیست. یعنی اینها که پیشتر گفتم همه بهانه بود. داستان اصلی چیز دیگری است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
بانی چاو
 

سعادت پیاده روی زمستانه، امسال خوب دست میدهد در همین مسیر ونک تا خانه. مسیر طولانی و خاطره انگیز. با این درون گرایی شیرینی که این روزها دارم و اینکه کمی هم "همه چیز به درک" میشوم وقتی این مسیر را میروم.

نه اینکه راه بیفتم مثل یک زمانی دنبال خاطره بگردم روی در و دیوار خیابان و کوچه اما لذت میبرم و آواز نخوانده میخوانم. حس خوب، مانده هنوز. راستی بانی چاو دیگر آنجا وجود خارجی ندارد. جایش یک فروشگاه پوشاک باز کرده اند. با یک اسم خارجی که طبعا یادم نیست. اما چیزهای دیگری هنوز مانده. که گرچه خاطرات مختلفش خیلی سریع زنده نمی شود اما حسهای خوب سر جایش هست.
راستی از بانی چاو خدابیامرز بگویم. جایی بود که با دوستی که قصد سفر داشت یکی از آخرین شامها را خوردیم. وآنجا جایی است که یک شب بعد شام برای یک دوست آژانس گرفتم و بعد خودم قدم زدم تا خانه.. پیتزا و ماءالشعیر خوبی داشت، شاید هم خوبی از دیدارهای ما بود.
یک بعد از ظهر داغ تابستان از ونک تا خانه به تنهایی مشتری ماءالشعیر کذایی شدم. چه حال غریب و چه عطشی داشتم. چه روز غریبی هم بود. چیزی روی مغزم آوار شده بود. از آن روزها که هیچ شنونده دوپایی برای شنیدن درد دلت نمیشد سراغ گرفت. از آن تنهاییهای ناجور..
گذشت اما هنوز پای من و تن پر زخم این خیابان.
هنوز من بیمار راه رفتن در این خیابانها مانده ام. حتی در این زمستان سرد و نیمبند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
 
 

نمیدونم میشه عادت به منفی بافی رو کم کرد یا نه

نمی دونم میشه حال بهتری پیدا کرد یا نه

نشستن من پشت این کامپیوتر یک جور خلوت کردنه با خودم یا باید گفت با فیلمها، موسیقیها، وقت گذروندنها، گاهی آه کشیدنها.

زندگی پره از متنهای ننوشته، حرفهای نزده، تجربه های منتظر و آوازهای نخونده.

همه چیز ساده است جز اون چیزا که من نمی فهمم یا نمی خوام که بفهمم.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()