آسمون ريسمون

 
 
 

چهره معصوم و چشمان بی ریای تو

و

دل تنگ من.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ٧ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
و باز پنجشنبه
 

و باز پنجشنبه،
خلوت و کمی دلگیر. بشارت یک روز تعطیل. روز تعطیل زودگذر. تازگی پیاده راه رفتن از یک تفریح گهگاه به یک تفریح اعتیادآور بدل شده. همین حالا که نشسته ام دلم می خواهد بیرون راه می رفتم.

شاید تنشهایم را کم میکند. شاید فقط لذت بخش است. شاید هر دو.
گمانم در این یکی دوماه بیش از همیشه راه رفته ام. فرصتش را خوب داشته ام. و همیشه با این که اغلب تبدیل به کار پر زحمتی می شود اما نمی شود چشم پوشید.
این راه رفتن البته یک رفیق همدل کم دارد. با نبودنش کنار می آیم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٥ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
باران
 

چند وقتی است خیلی دیر دلم آنقدر میگیرد که یاد نوشتن بیفتم.

امروز نم بارانی زد و من اینرا از پنجره دستشویی دیدم. نرم و خاموش می بارید.
هم یاد نوجوانی افتادم و مدرسه کوچه نارون با آن سبزی و دنجی اش و هم یاد کوه و طبیعت.
 یادم نیست کی اما حتما در این هوا در وقتهای حساسی از زندگی ام سری به کوهستان زده ام.
یاد مه نمک آبرود افتادم حتی.

اما باز شکر خدا جایی پنجره ای باز هست برای دیدن باران!

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۳ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
نیما
 

نشستن و نگاه کردن یا حتی نگاه هم نکردن و ادای بی تفاوتی درآوردن اونم وقتی که در رنج باشی که چرا اصلا مجبور شدی بشینی
اصلا کار ساده ای نیست.
زخمها زیاد شدن.
کدوم بهتره؟
زخم کم اما نسبتا عمیق یا زخمهای زیاد و سطحی تر؟
اما زخمهای زیاد و عمیق از همش سخت تره.
مایه اش 30 یا 40 سال صبر کردنه تا بالاخره رد شم.
یعنی یک "این نیز بگذرد" خیلی بلند، اندازه مابقی عمر.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()