آسمون ريسمون

 
یک دست پاسور
 
یک روز شلوغ ذهن که نوعی اندوه می خواهد به حساب نوعی شادی فروخورده  برسد. یک آن به سرش میزند که جای یک چیز شیرین روی میز خالی است. به هوای خرید یک چنین چیزی می رود بیرون. پیش از این حرفهای نگفته اش را پای آیینه دستشویی زده است و حالا به هوای آزاد هم نیاز دارد.
می رود سراغ روزنامه فروشی نزدیک محل کارش و دست آخر با یک جعبه بیسکویت و یک دست پاسور بر می گردد! و این آخری چیزی بود که معلوم نشد چرا و چطور از یک دست فروش گذری ، همان روبروی روزنامه فروشی خریداری شد..
 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳۸٧
comment نظرات ()