آسمون ريسمون

 
 
 

صدای ناودانی ها و ضربه های باران روی چتر. زمزمه من که زیر چتر می پیچد .

..تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می باره..

هیچوقت کوچه هامان اینطور با صفا نبود. سر هر کوچه اینطور بوی خاک نم خورده نمی داد آنطور که یاد جویدن مهر نماز بیفتم و بوی مهر خیس خورده..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()
 
 
پاييز
 

باز یک جمعه پاییز و سعادت خرمالو چیدن.

باز آفتاب ظهر پاییز، با یک تی شرت زیر آسمان صاف حیاط خانه.

پدر، برگهای درخت خرمالو را جارو می کند خاک بلند می شود.

سهم گنجشکها امسال کم نیست..

حضورم می خواهد به حضور درخت بپیوندد،

روزی که مراقبه ماههای درخت به بار می نشیند..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()
 
 
 
 

گاهی می بینم که من دیر کرده ام..

بارها دیر کرده ام..

اغلب فکر می کنم خوشبختم اما آن ترس از راه می رسد که نکند باز دارم دیر میکنم و در خیالی خام رویای خوشبختی را از کودکی به جوانی پیوند زده ام. یا خوشبختی را از چشم کودکی دیده و یافته ام.. نکند اشتباه می کنم و آنچه را امروز وهم آدم بزرگها میدانم روزگاری گریبان روحم را بگیرد. شاید آنچه امروز باید می دانستم را با سالها تاخیر بفهمم..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()
 
 
سکوت
 

شاید باید روزی دیگر بگذرد، یا حتی زندگی دیگر.

اما بهتر نیست نگذرد هیچ؟.. بهتر نیست زمان را به هر زحمتی که هست فقط برای دمی به حال خودش بگذاری؟ تا شاید آنطور قانع شود که گذشتنش یک سراب است. هر چند بزرگ است و فراگیر. یک حضور همیشگی مثل هوایی که در طول روز حسش نمی کنی اما هست، در اطرافت، در ریه هایت، فراموشش میکنی مثل همه مهری که مادر تا مرگش نثار فرزند می کند، ناماندگار است مثل محبت و توجه عشاق وقتی که هنوز آتشی برپاست..

بس کنیم امروز. خسته ایم نیما..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۸ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()
 
 
آسمون ريسمون
 

و این داستان ماست.

یک زندگی در هم اما در عین حال منظم.

چندسال پیش که نوشتن این وبلاگ را شروع کردم، هر بار که می نوشتم. حتی همان وقتها که به جای درس خواندن به فکر نوشتن بودم، گمان می کردم این نوشتن مفیدترین کاری است که می کنم. آن وقتها با صرف کلی وقت یادداشتهایم را می خواندم و صدایم را ضبط می کردم که وبلاگم حالتی خاص و جالب پیدا کند. نوشتن پیش نویس یک پست، پشت جلد کتاب، سر کلاس درس.. حالا هم گاهی حس می کنم خدمتی به خودم می کنم با این کار. شاید هنوز این مفیدترین کار من باشد. در این سالها این یکی از ثابت ترین چیزهایی است که با من مانده. هویت ثابتی است برای من. آشنای ثابت و مهجوری هم هست.. عجیب و سخت است که بخواهم مثلا جای دیگری بنویسم، یا حتی اصلا ننویسم. برای همین همیشه بالاخره پیدایم میشود.

این چند روز که کمی وقت صرفش میکنم، مدام یک آهنگ را گوش می کنم به اسم Vivo per lei که نمی دانم یعنی چه، اما ترکیب جالبی است با صدای Lara Fabian و Andréa Bocceli .

و کمک می کند به روحیه من..

نمی دانم که چرا این چند خط را نوشتم. مهم هم نیست..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()
 
 
The Memory Remains
 

شب سردی بود. امشب کنسرتی در تالار وحدت برگزار شد. زمستان، همین امشب حضورش را اعلام کرد. یک ارکستر از سازهای سنتی.. عود، تار، سه تار، قیچک، کمانچه، دف، تنبک، سنتور، نی.. از سرما که می گذشتی پشت پنجره های بزرگ شیشه ای، همهمه آدمها بود و نگاهها و آشنایی ها و انتظار، می شد لباس گرمت را دربیاوری، نسکافه ها و سلام ها، چهره های بزک کرده و اسمهای از یادرفته و تعارف، رنگهای سفید و سرخ و مشکی و..

کوچه ها خلوت بود و جای پارک به ته می رسید.. آخرشب جمعه بود ..

اعلام شروع برنامه. نوازندگان با لباسهای یکدست سفید و شالهای کرم و نارنجی.. پیران نامدار و جوانان جویای نام.. همکف گرانتر از بالکن بود اما نمای خوبی داشت، همه چیز زیبا بود و صداها گوشنواز..

گذشت و در انتها، کف زدنهای بی پایان و دسته های گل، چهره های شکفته از افتخار.. صدا ها هنوز در گوشت مانده بود، هنوز در خیال.. صدای پنج تنبک، صدای سه دف، صدای گرم همخوانان.. قدم به سرما میگذاشتیم و آرام خیابان را به یاد می آوردیم و شب زمستان را و اینکه ماشینها را کجا پارک کردیم که صدای تنبک در سکوت سرد خیابان طنین انداخت! بلند و بلندتر شد. مانده بودم که ادامه خیال است یا واقعیت که صدای آکاردئون را هم شنیدم و دیدم درست روبروی درب تالار دو سه پسربچه کثیف با دماغهای پاک نکرده و دستان سرما زده ایستاده اند، با اعتماد کودکانه ای به اینکه مشغول نمایش حیرت انگیز هستند. یکی بی توجه به چهره های گیج و قدمهای تند، آکاردئون کبره بسته ای می نواخت و یکی دیگر که کوتاه تر و کوچکتر بود دو تنبک کوچک و بزرگ بسته به هم را به زحمت زیر بغل گرفته بود و همراه ورجه وورجه هیجان زده ای میکوفت و خیابان را روی سر گذاشته بود و سومی سینی به دست به دنبال جمع آوری پولهای خرد عابران بود..

دیگر تمام شد.. نمی دانم چه شد که دیگر The Memory Remains متالیکا بود که در مغزم می تپید! و لیریکش، حال و هوایم شده بود ..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۳ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()