آسمون ريسمون

 
سراب
 

آمد بالاخره.

بغض آسمان بود که ترکید یا .. نمیدانم اما آمد و شست و برد عاقبت.

من با گذر از کوچه سراب به محل کارم میرسم این روزها، بگذریم که روزها پیش نزدیک تر به آزادی بودم، خوش بودم و هر روز از رودبار هم رد می شدم، اما گهگاه از سر کوچه صبوری هم رد میشوم این روزها.

کوچه سرابم امروز بوی جنگل می داد. خوش و خنک و بارانی. نیمه تاریک بود و زوجهای جوانی در راه.. هنوز مانده تا 'کوچه های سرد شب' که در آنها 'جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست'..

و هنوز زنده ایم شکر خدا تا بمانیم و ببینیم هنوز، شاید که ندیده ایم هنوز همه آنچه را که باید دید..

همه خوشی حقیقی ام این روزها در یاداوری آواهای زیبایی که شنیده ام خلاصه می شود...

نه تنها این روزها البته..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()