آسمون ريسمون

 
بايد که تو را بدزدم!
 

بیا بگذار تا بدزدمت

آنوقت تورا میان خودم و خدا قسمت کنم

بگذار قسمت من تو باشی و قسمت او روزهای تلخ نبودنت

قسمتم را باید در قفسی کوچک بگذارم اما نه آنقدر کوچک که برای بالهای آبی ات جایی نباشد

قفسی زیبا  میله هایش همه از شعر..

و آنوقت سوگند بخورم به چشمانت که هرگز درهایش را نگشایم

بگذار تا بدزدمت

پیش از آنکه پربکشی و بروی

بگذار تا بدزدمت

پیش از فصل سرخ

پیش از روزهای تلخ نبودنت..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()
 
 
نوبت نوشتن
 

تنها که می شوم میشود که بنویسم

وقتی نوبت تنهایی برسد

وقتی باید تنها بود

...

شلوار جین شسته و خشک شده در آفتاب را یک بعد از ظهر جمعه روی تخت می اندازم.

احساس عجیبی دارم.. روز تنهای دل انگیزی است.. جمعه است اما خیال آمدن شنبه راحتم نمی گذارد. کاش شنبه ای در کار نبود.. اضطراب شنبه.. شنبه ها..

دلم لک زده برای در  آغوش کشیدن.. برای فراموش کردن.. شروع کردن..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()
 
 
یک حرف
 

سلام...

دلم می خواهد بگویم سلام و یک سوال کوچک بپرسم

که چرا لحظه ها اینطور بی هویت و ..

بگذریم..

راستش 

من دلم می خواست یک حرف عاشقانه بنویسم..

بنویسم که تا بیایی زندگی هیچ ارزش زیستن نداشت..

زندگی در این بیابان را می گویم با این باد تند و آسمان ابر

سرد

و

بدون اجاق شقایق..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ٤ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()