آسمون ريسمون

 
پنج شنبه جمع و جور
 

روز کرختی است این پنج شنبه. پنج شنبه جمع و جور کرخت! آنهم سر کار..

حواسم به زیر چشمی نگاه کردن بی غرض همکار پهلویی هست!

درست همین حالا که مینویسم.

کرخت شده ام امروز. صبح زودتر حالم بهتر بود. خیلی بهتر، صرفا از بعد کرخت بودن و نبودن.

راه می افتم برای یک لیوان چای داغ، می فهمم قدمهایم هم خیلی سبک است. سبک اما نه چالاک. کفشهای ساده راحتی که تازگی خریده ام، اینطور مواقع به درد می خورد. صحه گذاشتن به کرختی و آرامش قدمها.

شاید هم من زیاد به این موضوع فکر کرده ام که همه چیز پندار است. شایدهم باشد...

اما هر چه هست میتواند زیر سر هوای تاریک و روشن باشد.

آفتاب فیلتر شده. که از بالا روی صورت آدمها می افتد و چهره ها واقعی تر به نظر می آید.

می نشینم و فکر می کنم که شاید مشغول یک استراحت عمیق مغزی ام!

یک جوری شده ام که گمان نکنم تا آخر امروز چیزی مرا شگفت زده کند...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()
 
 
من..
 

دلسرد

دلتنگ

محکم

چون صخره ای که کم کمک خرد می شود و به خاک تبدیل.

چون لحظه های گذرای آمدن آفتاب از پشت ابر.

چون لحظه های خنک گریستن،

که بی خبر می آید و نیامده می رود...


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()
 
 
يک يادداشت از خيلی قبل
 

هر روز میگذرد.

از باران خبری نیست، گرچه شرجی بود و امروز صبح رگبار زد اما

اغلب، نیمه شب تا همه خوابند می آید و آرام میرود و صبح

می بینی که لباسهای روی بند همه هنوز خیسند و

لبه موزاییکهای حیاط تیره تر از همیشه است..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()
 
 
ناپرهيزی
 

همیشه این برای من عجیب بوده که چطور صدای آدمها با اینهمه تغییر از میان خط تلفن شناخته می شود و حتی می شود از شنیدن صدای کسی خوشحال شد و لذت برد، ولی به هرحال این ممکن است..

خیلی به گوشم پیرمردانه میرسد این حرف خودم، مثل خوابیدن ساعت ۹ یا ۱۰ شب می ماند، دقیقا همینجور هم هست.

مثل لغت ناپرهیزی !

مثل خود خانه نشین بودن،

مثل پیاده و آرام و از سر صبر همینطور رفتن و نگاه کردن به زمین و هوا..

بگذریم..

این یادداشت هم شاید ناپرهیزی امشب من!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()
 
 
۱۳ بدر
 

و بالاخره سیزده بدر شد.

مثل هرسال، چه سالهایی که مشق و پیک شادی داشتیم، چه سالهایی که پشت کنکور به مرگ تدریجی خو میکردیم، .. سالهایی که دانشجو بودیم و قرار بود ۱۳ روز وقت خوب درس و تحقیق بشود.. ، .. سالهایی که میگذشتیم.. ، و امسال که باران هم آمد!

سیزده بارانی، نحس نیست،

اگر بود

مردم دربدر پارک و خیابان بودند، اما نبودند.. قدم که میزدی مثل اول عید بود.. فقط گاهی خودشان را از شر سبزه های از ریخت افتاده هفت سین شان خلاص کرده بودند، آنهم توی جوی بالا آمده خیابان که موشها را هم زیر این باران آواره کرده بود.

و حالا قرار است این بهار ما باشد.

چند سالی است بهار، خصوصا این روزهای بهار، برای من وقت جدایی ست یا دوری.

و تنها، نیروی عجیب طبیعت در این زمان به کمک من می آید،

و من با کمی تاخیر، در همین فصل سال آمده ام.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()