آسمون ريسمون

 
باران
 

لحظه جان گرفتن دوباره باران لحظه بیرون رفتن از این اتاق بود و پایان یک روز کسالت بار دیگر.

باران بی امان و بی چتری و سرما خوردگی..

هیچ لعنتش نمی کنم حتی اگر خانه نشینم کند یا حتی اگر جلوی فرارم را بگیرد.

باران را لعنت نمی کنم گرچه موهایم را آشفته تر می کند از آنچه هست.

..

باران روی شیشه های لک گرفته اتاق واماند. لحظه ای بند آمد. آفتاب لطیفی آمد قطره های روی شیشه را روشن کرد. دانه های بلورین باران حضور دوباره آفتاب را به یاد اتاق تاریک آورد.

از نرده های آهنی خیس و سرد پشت پنجره آب می چکد. زنگار شسته می شود.

روز می رود. عابر بی چتر از زیر سایبانها و ایوانها مدتهاست که گذشته است.

از موهای آشفته اش آب میچکید و لبخندی گذرا بر لب داشت...


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳۸٥
comment نظرات ()