آسمون ريسمون

 
۲ گرم
 

لنگه ظهر پیاده راهی را می رفتم تا برسم سرکارم. معمولا می اندازم از کوچه پس کوچه های سبز از لابلای توده خانه های سازمانی و .. از وسط پارک رد می شوم تا برسم به آن خراب شده! .. اما هنوز به اول آن کوچه پس کوچه ها هم نرسیده بودم که از دور یک پسر و دختر سرگردان  با جلیقه های قرمز دیدم که می آمدند و ظاهرا بازاریاب نستل بودند و خلاصه با سلام و عرض ادب یک یک پاکت ۲ گرمی نسکافه کف دستم بود.

سایه روشن ها و نور ملایم شده آفتاب بخاطر یک تخته ابر نازک پهن و باد خنک ملایم پاک فراموشی ات می داد که دیروز چه نفس کشیدن سخت بود در غبار فراگیر و عجیب شهر.

یک پاکت کوچک تلخی دستم بود و یادم آمد دیروز بعد مدتها به طور نادری سهمیه قهوه ام را سرکار تلخ خورده بودم.

همیشه تلخی ها را شیرین تر خواسته ام...

همیشه جستجوگر حسی بودم که پاهایم را کمی سبکتر کند...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸٥
comment نظرات ()
 
 
پاييز
 

صدای همیشگی بی موسیقی خیابانها.. آگهی ها.. آدمها.. رنگها.. شتابزدگی عقیم مانده پشت انبوه ماشینها ..

هنوز ظهر نشده..

هیچ معلوم نیست اما گمان کنم که امروز مهمان تنهای پاییز باشم.. بعد مهمانی، پیاده با هم تا خانه..

باید حواسم باشد که حرفهایمان را پیش از تعطیل شدن کافه زده باشیم و به چهره ات دقت کنم. عطرت را به خاطر بسپارم و حس دستهایت را.

تغییر همیشه هست. فاصله هم تغییر است...

اینها را پای دستگاه یادداشت می کنم.. با هدفون و موسیقی، سرکار.. فراغت نادر!

امروز دوشنبه است. ساعت از ۵ گذشته، گفته بودم خبر میدهم با پیغام ساعت ۵.۳۰ یا دیرتر.. چه صبوری.. من کلافه شدم تا آن ساعت!

وقتی رسیدم خبر میدهم. خواهم نوشت به یاد نوشتنت و خواهم ماند به یاد تا دیر وقت ماندن ها..

گرچه هنوز نمی توانم قول بدهم بیایم تو. اما اگر آمدم همان همیشگی را سفارش می دهیم. شاید هم صاحب کافه به زور یادش باشد.. عمری گذشته از بار آخر! لابد دکورش را هم تغییر داده اما میزما حتما سر جایش هست...

کنار حوضم حالا. همین حالا بگویم که این حوض شبیه حوض سابق نیست..

همانجا نشستم. کجا بود لحظه های آمدنت؟..

راه افتادم توی آن راهرو با آن سکوت ناگهانی اش و بوی آشنایی که همیشه آن حوالی در جریان بود و صدای قدمهایمان..

رسیدم.. اما این درب همان کافه بود؟ تاریک بود! باورت می شود بسته بود؟ پلمب شده بود به تاریخ امروز..

سخت شد؟ نمیدانم. اما دیدم که بی فروغ شدنها یکجایی تمام شد. اینجا را میگذارم برای روز دیگر.

حالا که اینها را می نویسم کنار حوضم. چرا پشت گردنم درد می کند؟

نقشه داشتم که بخوانم و بنویسم و گوش کنم و همان همیشگی را..

شاید اینطور بهتر باشد. زیاد هم سخت نمیگیرم که گمان کنم اینها همه همان است که با تو بود. می بینی که نیست.. صدای آب.. خسته ام. بلند می شوم دور حوض یک دور بگردم که شاید نگاهت یک جایی...

تاریخ: دیروز


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸٥
comment نظرات ()
 
 
خیابانها
 

خیابانها هرچه پرملالند و داغند و پرخاطره، آب این گودی کوچک کنار پیاده رو  نیم زلال است و آرام. و می تواند بیاید با تو تا بهار.

من؟ کامپیوتریست بی عجله ای که دارد سعی می کند دیوانه نشود

که برای تو آرامشی باشد ...

رفتم توی یک بانک و اینرا نوشتم.

بعد همانجا چند قبض پرداخت کردم و آمدم بیرون.

پیش از این نشر چشمه بودم، کتاب بخرم: احساس بهتر، بهتر شدن ...

خ ایرانشهر بودم دنبال کارنامه ای که مال من نبود..

از چند بانک پول گرفتم ذره ذره.

در مترو مینویسم حالا، ایستاده ام، کارنامه ام را دوست ندارم، سعی می کند با من مهربان باشد اما خوب، خودش هم میداند..

 دلتنگ و گیجم، نه خیلی زیاد گیج اما تا حدی که گاهی کیف سنگینم را حین عبور از میان آدمها به آنها بکوبم. اما خیابانها را کاملا مواظبم..

دور شده ام از کتاب، می دانم..

کار مملکت خوابیده!

نمی دانم چرا از این سر صبحی زوجها توی خیابان...

کار مملکت...

چه نگاههایی، چه چشمهایی...

کار مملکت خ..

چه سادگیها.. چه امیدهایی..

هنوز ایستاده ام، خسته.

اهمیت ندارد که همین حالا داخل واگن کتک کاری شد. تمام شد.

خیابانها را هم حتی با احتیاط تر طی می کنم اینروزها

میدانم که گیجترم.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳۸٥
comment نظرات ()